|
|
|
|
|
پرواز برای فتح خرمشهر
تقدیم به همه شهدای عالیقدر خونین شهر ...
بقدری در گیر مسایل خانوادگی هستم که فراموش کردم وارد خرداد ماه شده ایم ! به همین دلیل در حال تکمیل مطلب " پشت پرده تبلیغات در مطبوعات " بوده و نیمی از آن را هم پایان برده بودم .. که یادم اومد ای دل غافل .. چیزی به سوم خرداد سالروز تاریخی فتح خرمشهر نمانده است . و از اون جا که همیشه دلم می خواست من هم مثل اغلب رسانه ها نوشته ای مصادف با سالروز ها داشته باشم .. سریع دست به کار شده و خاطره پرواز در روز آزاد سازی خرمشهر رو یک بار دیگه روایت می کنم ! شاید بعضی ها گله کنند که چرا مطلب تکراری می نویسم !؟ حق با آن هاست . ولی بقدری این خاطره در اعماق روح و جان من تآثیر گذاشت که تا زنده هستم هر وقت نام خرمشهر را می شنوم .. بی اختیار یاد خاطره روز سوم خرداد ماه می افتم . از طرفی ممکنه خیلی ها پست های قدیمی ام را نخوانده باشند .. یا شاید فراموش کرده باشند .. به هر حال این بار از زاویه ای دیگر به ان ماموریت می پردازم . همه دوستان و خوانندگان قدیمی به یاد دارند که به دلیل خرابی سیستم بلاگرولینگ که ادیتور سایت ام با آن کار می کند .. از مدت ها قبل دردسر های متعددی داشتم . از جمله : سفید ماندن قسمت بالای صفحه و یا حذف لیست پیوند ها و لینک دوستان و غیره که نه می تونستم چیزی رو اضافه کرده و یا آدرسی را حذف کنم .. گاهی هم به دلیل فیلتر شدن بعضی از لینک ها .. از ان می ترسیدم که شرکت مخابرات بهم گیر بده ! خب خواب های پریشونم عاقبت تعبیر شد ! و ان زمانی بود که یکی از دوستان نوشت .. یکی از پست ها فیلتر شده و دیگری کلآ غیب اش زده است ! به ادرسی که مخابرات اعلام کرده بود ، نامه نوشتم .. باور کنید در کم تر از یک ساعت هم پست فیلتر شده رفع مسدودیت شد و هم پست گم شده برگشت . واقعآ جای تشکر و قدردانی داره . اما نکته جالب آن این بود که دوستان مرکز مخابرات به بنده اخطار دادند که حتمآ لینک های فیلتر شده رو از بخش پیوند ها بردارم !! و گرنه دفعه بعد کل سایت را مسدود خواهند کرد ! براشون نوشتم که من مدت هاست که لیست پیوند های سایت ام رو غیر فعال کرده ام !! ولی چشم حتما این کار رو انجام خواهم داد . به هر حال به همت جناب امیر خان عظمتی طراح محترم دوباره بخش پیوند ها فعال شدند . اما به خاطر اشکال در فونت مجبور شدم همه رو پاک کنم ! لذا از همه دوستانی که لینک آن ها حذف شده خواهش می کنم با یاد اوری بنده را در تکمیل اسامی سایت آن ها یاری فرمایند .. نمی دونم سخن ام رو از کجا آغاز کنم .. ؟ مدتی است افکارم بد جوری من رو به خودش مشغول کرده است .. و قصد دارم بعد از دو سال و اندی که از راه اندازی سایت گذشته است .. خودمونی ترین حرف دلم رو صادقانه مطرح کنم ... مخاطب اصلی کلام ام به هیچ عنوان یاران صمیمی و دایم سایت نیست . دوستان بسیار محترم و بزرگواری که متآسفانه تعداد شون محدود است و در هیچ شرایطی تنهایم نگذاشته اند . یاران قدیمی شاهد هستند حتی در مقابل شدید ترین توهین و تهمت ها مقاومت کرده و به راه ام ادامه دادم . اما چیزی که بد جوری ازش بی زارم و بی نهایت آزار داده و اصلآ تحمل آن ار ندارم .. روز مره گی و تبدیل شدن به کلیشه است . اجازه می خوام مصادیق عرایض ام رو در پایان همین نوشته مطرح کنم ... به گواه تمام نوشته هایم همیشه با خوانندگانم صادق بودم . از دوران کودکی و نوجوانی ام گرفته تا دوره دبیرستان و جستجو برای پیدا کردن مادر و خواستگاری اشتباه خواهرم .. تا ورود به نیروی هوایی و پذیرش الکی در کنکور اعزام به خارج .. و بعدش از خصوصی ترین خاطرات امریکا گرفته تا مراجعت و شکست در عشق و ازدواج و انتقال اجباری به بندرعباس و آشنایی با همسرم .. همه رو آن گونه که بود نوشتم .. از علاقه ای که به شاه داشته و پرواز های مخصوص دربار تا روابط خصوصی ام با مردم در قبل و بعد از انقلاب .. همه و همه ...( ادامه در سخنی با شما )
http://asemoon.org/shopping.html خرمشهر ؛ پیش از انقلاب ... از نخستین روزی که افتخار پرواز با هواپیمای سی - ۱۳۰ رو پیدا کردم ، ماموریت به دو شهر همیشه برایم خاطره انگیز و بیاد ماندنی بود . اولی پرواز به مشهد بود که به خاطر حضور خانواده ام و دیدار با آن ها همیشه با اشتیاق داوطلب پرواز می شدم . دومی مسیر طولانی " دریایی " بود که به خرمشهر ختم می شد . و من عاشقانه پرواز در این مسیر را دوست داشتم . چون همان گونه که از اسم اش پیداست ، ما در اختیار نیروی دریایی بوده و از تهران به بوشهر ، خارک ، اهواز و آبادان رفته و خانواده ها رو جا به جا می کردیم . شب هم میهمان این نیرو بودیم و در خرمشهر استراحت کرده و روز بعد همین مسیر رو برعکس انجام می دادیم .. جزیره خارک و بوستان معروف اش ، زیبا بودن بندر خرمشهر و مردمان خونگرمش از همه مهم تر ساعت پرواز طولانی که خیلی به ان نیاز داشتم ، همه و همه باعث دل بستن ام به این مسیر شده بود . البته برای رفتن به این مسیر هیچ مشکلی نداشتم .. چون همکارانم از خدا می خواستند یک دیوونه داوطلب شده و به جای آن ها این ماموریت سخت رو برود ! همین امر سبب شده بود انس و الفتی خاص به پرسنل نیروی دریایی پیدا کنم . دوستان قدیمی حتمآ یادشون است که در یکی از پست های گذشته ( اینجا ) در باب چگونگی حل مشکل ازدواج ام به دست یکی از والاحضرت های دربار که در پرواز همین مسیر حضور داشت ، توضیح داده ام .. خرمشهر در آغاز چنگ عراق ... همین خرمشهر زیبا که یکی از بنادر مهم تجاری در خاورمیانه محسوب شده و قادر بود کشتی های اقیانوس پیما در اسکله های متعدد ان لنگر بیندازند ، از مدت ها قبل چشم صدام حسین رو گرفته بود و همیشه آرزو داشت این شهر و استان خوزستان رو تصاحب کنه ! او بقدری در توهمات اش غرق شده بود که واقعآ باورش شده بود . مردک دیوانه برای واقعیت بخشیدن به خواسته هایش ، حتی نقشه تحریف شده جغرافیایی را در کتاب های درسی مدارس هم منتشر کرد ! او اسم خوزستان را به " عربستان " ، آبادان را به " آبدانا " ، خرمشهر را " محمره " ، سوسنگرد را " خواجیه " و اهواز را " ال احواز " نامیده بود ! او در تمام نطق های خود از خرمشهر به عنوان " مروارید شط العرب " نام می برد ! تا این که به کمک نیروهای غربی روز ۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ رسمآ به خاک کشور عزیز ما حمله کرد . اما جوانان با غیرت خرمشهر با دست خالی موفق شدند جلوی لشگر زرهی تا دندان مسلح بعثی ها رو گرفته و ان ها رو تحقیر کنند ! آن ها موفق شدند ۳۵ روز مردانه مقاومت کنند . اما عاقبت روز چهارم آبان ماه ۱۳۵۹ شهر سقوط کرده و به دست متجاوزان افتاد .. نقبی به ماه های نخست جنگ ... اگر چه هرگز از رسانه های داخلی خبر سقوط خرمشهر به خاطر حفظ روحیه رزمندگان و مردم با شرف ایران اعلام نشد ، اما کمتر رزمنده ای بود که از موضوع با خبر نشده و برای نجات آن لحظه شماری نکرده باشد . افرادی که سن و سالی ازشون گذشته است حتمآ به خاطر دارند که رادیوی عراق چگونه آن زمان با پخش برنامه های گوناگون ضمن بیان تسخیر خرمشهر ، رزمندگان را هم برای تسلیم شدن و پشت کردن به حکومت ترغیب می کرد ! یادمه آن ها حتی دستور العمل هایی هم برای خلبانان ایرانی پخش کرده و از خلبانان شکاری می خواست ابتدا بمب های خود را در بیابان رها کرده و سپس با فلان فرکانس تماس گرفته و با مختصاتی که اعلام می کرد ، از ان ها می خواست در بغداد فرود بیایند !! بماند که تک و توکی از همین فریب خوردگان خائن گول وعده های دشمن را خورده و فرار کردند .. ! اما خدا رو شکر تعداد این افراد به اندازه انگشتان یک دست هم نرسید .. صدام حسین همیشه به تسخیر خرمشهر افتخار کرده و به حفظ آن به هر قیمتی تآکید داشت ! از این رو با مجهز ترین سلاح های غربی از خرمشهر که در ان ایام خونین شهر لقب گرفته بود ، محافظت می کردند . خوب یادمه تا قبل از عملیات بیت المقدس هر وقت برای حمل مجروحان جنگی پرواز می رفتم .. طبق عادتی که داشتم ، تا تکمیل شدن ظرفیت هواپیما با مجروحان صحبت کرده و به قول معروف احوالپرسی می کردم . شاید باور نکنید اغلب آن ها در مقابل این پرسش من که چه آرزویی داری ؟ از زیارت کربلا و آزادی خونین شهر یاد می کردند .. و من به عنوان یک ایرانی عاشق وطن از این پاسخ ها لذت می بردم .. حضور مسئولان در عملیات ها ... قبل از تشریح این پاراگراف ، اجازه می خوام اعتراف صادقانه ای کرده و بگویم ... در تمام مدتی که خاطرات پرواز های جنگی رو در وبلاگ و سایت ام می نوشتم ، همیشه از بیان نام مسئولان عالی مقام طفره می رفتم ! زیر اصلآ دوست نداشتم بعضی از خوانندگان که شناخت کافی از شخصیت ام نداشتند ، یه وقت فکر کنند قصد مطرح کردن خودم رو داشته و به عبارتی پز مسئولان رو می دهم . اما حالا نظرم برگشته و معتقدم اگر نام نبرم در برابر تاریخ و نسل های جوان امروز و فردا مسئول هستم ! چون به این یقین رسیده ام بعد از دوسال و اندی یاران همدل و خوانندگان قدیمی به خوبی با منش و مرام بنده آشنا شده اند . بگذریم .. در آن روزگار برای افرادی نظیر من که اغلب پرواز هایم به جبهه بود ، این نکته کاملآ جا افتاده بود که هر وقت مقام بلند پایه ای با ما به منطقه جنگی می آید ، بی برو برگرد عملیاتی بزرگ در حال تدوین است . این نکته ای بود که نیروهای امنیتی دشمن خیلی دلش می خواست به کمک ستون پنجم از آن سر در آورد ! زیرا خط مش اطلاع رسانی رسانه ها مخصوصآ صدا و سیما کاملآ هوشیارانه و در راستای تقویت روحیه عمومی بود . و نمی شد از ان پی به برنامه های ارتش و سپاه برد . جالب تر از همه این که مسئولان عالی رتبه بدون تشریفات لازم نظامی و حتی بدون اسکورد هوایی ( تاپ کاور ) همچون یک مسافر یا رزمنده ای عادی با ما به منطقه سفر می کردند .. که همان طور که گفتم از این به بعد نام آن ها را بیان خواهم کرد . خط پرواز سی - ۱۳۰ ، اردیبهشت ۱۳۶۱ قبلآ به کرات توضیح داده ام که در اون ایام به خاطر این که توی خونه حوصله ام سر می رفت و مانند سایر دوستانم حرفه دوم نداشتم ، معمولآ ترجیح می دادم اول وقت اداری به خط پرواز رفته و با انجام یک پرواز ، هم بر تجربیاتم افزوده و هم هر پروازی که دوست دارم برم ! یادمه اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ بود وقتی وارد خط شدم در لیست پرواز های آن روز ، یک ماموریت اهواز به چشم می خورد . به سرپرست خط پرواز که اون موقع آقای سجادی بود ، گفتم محمود جان اسم من رو برای پرواز اهواز به عملیات رد کن .. او هم با لبخند دوستانه ای گفت .. بهروز خدا خیرت بدهد و بلافاصله شماره عملیات رو گرفته و اسامی رو عوض کرد .. با ورود به رمپ پرواز و مشاهده بارگیری هواپیماهای آلرت ( اماده روز ) دوزاری ام افتاد که همین روز ها شاهد عملیاتی از سوی ایران خواهیم بود ! چون ما معمولآ خالی رفته و با مجروحان زخمی برمی گشتیم .. اما وقتی قارقارک بارگیری می شد ، از نوع و حجم بار ها می تونستیم حدس بزنیم که در جبهه ها چه خبره !!؟ معمولآ هم در این موارد با کسی حرف نمی زدیم .. چون همیشه حضور ستون پنجم رو در کنار خود احساس می کردیم ..! من با تنها کسانی که در این باره سخن می گفتم ، یا فیروز بهمن مومنی بود یا ماشالله مداح .. مخصوصآ فیروز زبل که تحلیل های جالبی از اوضاع جنگ می کرد .. معمولآ تا اماده شدن هواپیما ، یک گوشه ای می نشستیم و ضمن شوخی و مزاح با شرح مشاهداتمون از جنگ سخن می گفتیم !! اون روز هم سر ساعت مقرر بعد از هماهنگی با برج مراقبت پرواز در مهرآباد ، آماده خزش به سوی ابتدای باند ۲۹ چپ شدیم که از طریق سیستم " یو . اچ . اف " پیغام عملیات رو شنیدیم که از ما خواست به سمت هواپیمایی کشوری رفته و بدون خاموش کردن موتور جلوی آشیانه یه نیش ترمزی زده و چند نفری رو سوار کرده و سپس به ماموریت اعزام شویم . با رسیدن به محل مورد نظر ، حضرت آیت الله خامنه ای به همراه یکی دو نفر سریع سوار هواپیما شده و بعد از خوش و بش کردن با بچه ها راه افتادیم . دیگه کاملآ یقین پیدا کردم که عملیاتی بزرگ در شرف شکل گیری است ! چون بعضی از مقامات عالی رتبه ای که با ما همسفر می شدند ، صرفآ برای بازید و دادن روحیه به رزمندگان بود مثل آقای موسوی اردبیلی که ریاست قوه قضائیه رو به عهده داشت . ( ماجرای دوستی ام با ایشان رو در پستی جداگانه شرح خواهم داد ) اما حضور شخصیت هایی چون آقای خامنه ای ، علاوه بر جنبه روحیه به افراد و بازدید ، نقش بسیار مهمی در سازماندهی عملیات های مهم در جنگ با عراق را به عهده داشت . و معمولآ از آغاز تا پایان عملیات های بزرگ حضور داشتند .. و من در طول دوران خدمت ام بار ها با ایشان پرواز به مناطق جنگی و مشهد را داشتم . به هر حال ان روز هم بدون هیچ مشکل خاصی در اهواز فرود آمدیم . اون روز هیچ کدوم از بچه های گروه پروازی فکرش را نمی کردند که غرور آفرین ترین ، بزرگ ترین عملیات جنگی با نام بیت المقدس در حال تدوین است ... نحوه پشتیبانی جنگی ... مهم ترین مسئولیت ما و هواپیماهای ترابری پشتیبانی از جبهه های جنگ بود . به عبارتی کلیه ملزومات مناطق جنگی و پشتیبانی از ان ها به عهده ما بود . دیگه برای ما حمل آذوقه و دارو و ادوات نظامی به جبهه و در مراجعت اوردن مجروحین جنگی امری عادی تلقی شده بود . دیگه همه به وظایف خود واقف بودند .. هیچ گونه سر در گمی به مانند روزهای نخست جنگ مشاهده نمی شد . ستاد های امداد رسانی در تمام فرودگاه های کشور سازماندهی شده بود و در کنار ان ها ستاد های تخلیه مجروحین به نحو احسن کار بارگیری زخمی ها ، اخذ پذیرش از کلیه بیمارستان های مجهز کشور ، تغیر کاربردی هواپیماهای غول پیکر سی - ۱۳۰ و حتی جامبو جت ها از مسافر بری به بیمارستان را اموخته بودند .. و در یک چشم بر هم زدن از نوک تا انتهای هواپیما رو برانکارد می زدند .. !! با فرود هر فروند از هواپیماهای ترابری ، کار چونه زدن های بعضی از خلبانان با بچه های ستاد تماشایی بود .. !! خیلی ها اصرار داشتند حتمآ مجروحان تهران یا شیراز و اصفهان رو به ان ها بدهند .. ! اما طرف مقابل هم حق داشت .. در ان شرایطی که نه اینترنتی در کار بود ، نه سیستم ارتباطی مجهزی داشتیم ، آگاهی از وضعیت بیمارستان های کشور به معجزه بیشتر شباهت داشت .. هواپیما ها به محض نشستن با خر خره پر از مجروح جنگی می شد . در اواخر جنگ برا پرهیز ار چانه زدن های بعضی ها ، مسیر پرواز بعد از تیک آف اعلام می شد ! تا دیگه کسی پارتی بازی نتونه انجام بده ... !!! سوم خرداد ماه ۱۳۶۰ ... هیچ گاه یاد و خاطره این روز را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد .. این روز برایم خیلی خاطره بر انگیز است . با اجازتون قسمتی از خاطره این روز را که قبلآ نوشته بودم رو کپی می کنم .. خیلی دلم می خواست از زاویه ای دیگر ماجرای ان روز رو تعریف کنم .. اما حس کردم نوشتار قبلی اگر چه قدیمی است ، ولی به یک بار خواندن مجددش می ارزد .. ************* روز سوم خرداد بود ... شهر تهران حسابي درتب و تاب جنگ بود .. در هر كوي و برزن ، از بلندگو ها صداي مارش نظامي به گوش مي رسيد ... مردم در حين انجام كار هاي روزمره ، حواسشون به بلند گو ها بود تا اگر آژير وضعيت قرمز به صدا اومد ، فوري به نزديك ترين جان پناه ها ، كه همه جا تعبيه شده بود ، پناه ببرند . من شب قبلش پرواز بودم .... و اون روز هم ، استراحتم بود . براي انجام كاري از پايگاه بيرون اومدم ... هنوز به ميدان آزادي نرسيده بودم كه ناگهان راديو ماشين برنامه ي عادي اش رو قطع كرد و خبر از حمله بزرگي داد .. طبق معمول ، با شنيدن خبر حمله رزمندگان ، تصميم گرفتم به پايگاه برم . يه حسي به من مي گفت اين يكي بايد خيلي مهم باشه ... هميشه يك دست لباس پرواز و ماسك اكسيژن و ... كه از ملزومات پروازی است ، تو ماشين داشتم . وارد ميدان آزادي كه شدم ، با راه بندان طولاني برخورد نمودم .. كه بيشتر به خاطر تردد آمبولانس هاي حامل مجروحين جنگي از فرودگاه بود .. با مشاهده آمبولانس ها ديگه صد در صد مطمئن شدم مربوط به همين حمله اي است كه راديو اعلام كرد .
ديدم اگه صبر كنم ، حالا حالا ها راه باز نميشه .. به ناچار به گشت راهنمايي و رانندگي كه در ضلع جنوبي ميدان ايستاده بود مراجعه كردم و به افسري كه اونجا بود ، خودم رو معرفي نموده ، خواهش كردم يه جوري منو از اين مهلكه نجات بده تا به پايگاه برسم . افسر جوان كه هنوز هم اسمش رو به خاطر دارم .. سروان عالي نسب ( نام آدم هاي خوب هيچ گاه از ذهنم پاك نميشه ) ، با كمال ميل موافقت كرده و همانند اسكورد تشريفات ( نمرديم و يه بار مثل از ما بهترون اسكورت شديم !!) راه رو برام باز كرد ... جنب و جوش عجيبي تو خط پرواز سي -۱۳۰ به چشم مي خورد ... معمولآ هر وقت حمله اي صورت مي گرفت ، اين جا همه چيز بهم مي ريخت .. همه عجله داشتند .. سرشيفت اون روز رضا مسيبي بود . با وجودي كه ذاتآ آدم خونسردي است ، ولي به خاطر فراواني پرواز هاي جنگي و كمبود نفرات شيفت ، حسابي آشفته و عصبي بود . با ديدن من ، چشمانش برقي زد و با خوشحالي پرسيد : بهروز اومدي بري پرواز ؟؟ من هم كه با او شوخي داشتم گفتم .... نه رضا جون ، اومدم يه قل دو قل بازي كنم .... و متعاقب آن به سوي اولين هواپیمایی كه قرار بود اعزام بشه رفتم ..
فرودگاه اهواز واقعآ اون ايام به بيمارستان صحرايي تبديل شده بود ، حسابي شلوغ بود ... گروه امداد گران و ستاد تخليه با نظم خاصي مجروحين را از هلي كوپتر هاي هوانيروز ( دوست ندارم بگم بالگرد ... مگه زوره ؟!!) كه از خط مقدم مي آوردند ، تخليه كرده و بعد از مداواي اوليه ، تفكيك گرديده و هر يك از زخمي ها با پرونده اي بر روي سينه ، به درون سي -۱۳۰ ها انتقال مي يافتند . حالا مجسم كنيد گرماي طاقت فرساي اهواز ... آواي ناله مجروحين .... صداي غرش موتور هواپيما ها ( كه من يكي ، هنوز هم عاشق اين اصوات هستم !) ، فرياد امداد گران كه خستگي و عرق از چهره شان نمايان بود .. چه وضعي رو به وجود آورده بود . اون ايام رسم بود كه روي زمين، به ما نمي گفتند مجروحين را به كدام شهر و ديار ببريم . طفلكي ها حق داشتند كه نگن .. چون بقدري آدم هاي راحت طلبي چون من ، چونه مي زديم كه اين ابو طياره رو بفرستين تهران ..!! كه اون ها از كار و زندگي مي موندن .... براي همين به محض اين كه اوج مي گرفتيم ، از طريق برج مراقبت پرواز به ما اعلام مي شد كه مقصدمون كجاست . و آن بنده خدا هاي زخمي رو كجا ببريم .. خلاصه اين كه.... اون روز فهميدم حمله با نام بيت المقدس و براي باز پس گيري خرمشهر از چنگال دشمنان بعثي آغاز شده است ..
به ما اغلام شد كه هواپیما آماده است ... مقصد نا معلوم !! همين كه اومدم از پله هاي هواپيما بالا برم ، ديدم بيچاره مركب آهنين تا خرخره پر از مجروحان جنگي است .. كه به صورت افقي بر روي برانكارد هاي هواپيما قرار گرفته اند ... همين كه بالا اومدم ... اولين مجروح كه چهره ي آفتاب سوخته اي داشت و معلوم بود از بچه هاي بومي منطقه خرمشهر است ، با لهجه شيرين جنوبي اش كه مملو از درد گلوله بود ، مچ دستم رو گرفت .... فكر كردم آب مي خواهد ... آخه مي دونيد كساني كه تير مي خورند ، يا خون ريزي دارن ، بد جوري تشنه مي شوند.... . آقايون اطباء هم به ما سفارش كرده بودند مطلقآ آب يا مايعات به اون ها نديم ...... با حالت زاري كه داشت پرسيد : برادر راديو گوش كردي ..؟ تعجب كردم .. فكر كردم بر اثر خون ريزي هذيون مي گه ... ولي باز دلم نيامد سر كارش بذارم .. با مهربوني گفتم : راديو براي چي ؟؟ گفت : مي خوام بدونم خرمشهر بالاخره آزاد شد يا نه ..؟ ( به شرفم قسم الان كه مي نويسم ، چشم هام پر از اشگه .. ) ، تازه دوزاري ام افتاد كه او چي مي خواد ... گفتم خبر ندارم .. ولي اگه مي شد حتمآ ما متوجه مي شديم .. با همون حالش كه دستم رو محكم گرفته بود ، گفت : يه قول به من مي دي ؟؟ گفتم بگو عزيزم .... گفت قول بده كه اگه خرمشهر آزاد شد ، به من خبر بدي .. گفتم حتمآ مطمئن باش.. لبخند كم جوني زد و دستم رو ول كرد ... وقتي اوج اوليه را گرفتيم ، مقصد ما شهر تبريز اعلام شد ... تو هوا به خاطر خواهش اون پسر سيه چرده ، علي رغم اين كه كار زياد داشتم ، ولي مرتب به راديو گوش مي دادم ..... راديو مرتب از حمله بزرگ حرف مي زد ... مارش نظامي و سرود هاي ميهني .... كم كم شهر تبريز از بالا ديده مي شد ... در حال كم كردن ارتفاع بوديم كه در يك لحظه راديو برنامه هايش را قطع كرد ... گوينده در حالي كه صداش از هيجان مي لرزيد .... اعلام كرد ..
توجه كنيد .... هم ميهنان عزيز توجه فرماييد ،هم اكنون به خواست خداوند متعال ... شهر خرمشهر آزاد شد .. خونين شهر آزاد شد و ... خيلي خوشحال شدم ... نمي دانم دقيقآ چقدر از اعلام اين خبر گذشته بود كه به شهر تبريز رسيديم ... فوري پياده شدم تا اين خبر خوش را به آن رزمنده چشم انتظار بدهم ... به محض اين كه بالاي سرش رسيدم ... ديدم در خواب عميقي فرو رفته .. چهره اش ديگر خسته و درناك به نظر نمي رسه ... تكانش دادم .... برادر .... برادر ... بهيار پرواز با اندوه گفت : جناب سروان او همين چند دقيقه پيش تمام كرد ... نميدونم فهميد كه شهرش آزاد شده يا نه ...؟ ولي مطمئن هستم روح او هم با خرمشهر آزاد شد .... ۲۵ سال از آن روز گذشته .... هر وقت يادم مياد .. از ته دل گريه مي كنم .. روحش شاد . یک خواهش دوستانه : گوگل امتیاز وبلاگ من رو به دلیل حضور کم رنگ شما یاران کم کرده است . با یک کلیک در روز از این وب حمایت کنید (اینجا ) با تشکر و احترام : بهروز مدرسی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:49 توسط بهروز مدرسی
|
|
||