|
|
|
|
|
طمع سرکار استوار کار دست خلبان داد !
" طمع سرکار استوار سبب مسمومیت خلبان شد ! " عنوان این پست است که تقدیم شما یاران همدل و صمیمی می کنم . راستش رو بخواهید مدت ها پیش از پسر عزیز و فرهیخته ام " علیرضا صادقی " خواهش کرده بودم یک مطلب اختصاصی برای سایت ترجمه کنه تا به صورت مستقل منتشر کنم .. خب او هم در اسرع وقت آن را انجام داد . دیشب موقعی که آن را برای قرار دادن سایت آماده می کردم .. یاد ماجرایی افتادم که پیش از انقلاب برای یکی از هواپیماهای پایگاه هفتم رخ داده بود . و اداره ضد اطلاعات ارتش بنا به دلایلی آن را مخفی کرده بودند !! و چون اکثر عوامل این ماجرا رو از نزدیک می شناختم .. پی به اصل قضیه بردم . به همین دلیل ضمن پوزش فراوان از جناب صادقی عزیز ... به دلیل تشابه هر دو مطلب رو با هم منتشر می کنم . امیدوارم خوشتون بیاد .... باور کنید اصلآ دلم نمی خواهد در این صفحه حرف مرگ و نیستی رو بزنم . ولی خب با سرنوشت نمی شود مقابله کرد . هفته قبل وقتی خبر پرواز ابدی استاد و همکار فرهیخته ام " رضا سید حسینی " رو شنیدم .. خیلی متآثر شدم . من نزدیک به یک دهه افتخار همکاری و فیض بردن از دریای علم استاد را داشتم .. سال هایی که او سرگرم تهیه " فرهنگ آثار " بود . واقعآ دانشمندی بزرگوار و انسانی شریف بود روحش شاد . خبر بعدی بی نهایت شوکه ام کرد .. و آن درگذشت هنرمند عزیز " پیمان ابدی " بود . او از دوستان بسیار صمیمی دامادم بود . یادمه در روزهایی که خواهر دامادم تازه به آلمان رفته بود .. او کمک فکری زیادی برای آرامش دوستش انجام داده بود .. در باره هنر و شخصیت مهربان پیمان خیلی چیزها شنیده بودم . مرگ اش واقعآ غافلگیرم کرد . من درگذشت این دو عزیز رو به خانواده های محترمشان و شما یاران صمیمی تسلیت می گویم . روحشان شاد . سخن آخر این که .. بعد از اتفاق ناگواری که برای دانش اموزان مرودشتی رخ داد .. بنده هم بنا به رسالت روزنامه نگاری ام سعی کردم ضمن انعکاس رویداد فوق مبالغی هم به کمک خوانندگان محترم سایت جمع آوری کنم . لذا برای پرهیز از هر حرف و حدیثی شماره حسابی را فرزند محترم یکی از همکارانم ( پیمان فولادوند ) افتتاح کرده و آن را اعلام کردیم . اما متاسفانه برعکس تصورما مبلغ قابل توجه ای جمع نشده ولی در عوض موجب سوء تفاهم هایی هم شد ! که در نهایت مقرر شد به جای نام حقیقی .. مسئولیت به فرد حقوقی محول شود ( که سایت فوق با مدیریت بنده ) بعد از افزایش موجودی با نظارت نماینده ای قانونی و رسمی به خانواده های دانش اموزان اهداء شود . تا آن موقع همواره کل موجودی در سایت اعلام خواهد شد . لازم به ذکر است تا حالا دو میلیون و هفتاد و پنج هزار تومان جمع آوری شده است که یک میلیون سیصد هزار تومان آن را آقای فولادوند و همکارانش واریز کرده بودند !! به عبارتی .. در عرض یک سال تنها هفتصد هزار تومان دوستان واریز فرموده اند .. !! در پست بعدی تصویر فیش بانکی به همراه دعوت مفصل از دوستان را منتشر خواهم کرد ..
پایگاه هفتم ترابری پیش از انقلاب اغلب بر و بچه های پروازی استوار " ط " مسئول دیسپچ و عملیات پایگاه رو به خوبی می شناختند و با او سلام و علیک داشتند . سرکار استوار اهل یکی از روستاهای تاکستان بود . و معمولآ از فرصت های به دست آمده استفاده کرده و مرتب به روستای خود سر می زد . خودش ادعا می کرد برای دیدار با والدین رنج سفر رو متحمل می شود .. اما دوستان نزدیک استوار صحبت از دختر خانمی رو می کردند که یک دل نه صد دل عنان دوست شون رو ربوده و به خاطر آن پریچهر است که آقای ط هی مرتب سر از تاکستان در می آورد ..!! آخه بنده خدا مجرد بوده و در خانه های سازمانی " اچ " ( خانه هایی که به شکل حرف انگلیسی اچ در اغلب پایگاه های هوایی ساخته شده اند ) زندگی می کرد . یکی از مسئولیت های روزانه سرکار استوار عاشق پیشه ما هماهنگی با کترینگ ( واحد تهیه غذای هواپیما ) جهت سفارش لانچ باکس ( غذای گروه پرواز ) برای پرواز های روزانه و آماده پایگاه بود . معمولآ صبح های زود درجه دار شیفت دیسپچ راننده رو برای دریافت لانچ باکس ها به ساختمان کترینگ هواپیمایی ملی ایران روانه می کرد . غذا ها در یخچال بزرگ ساختمان عملیات پایگاه نگهداری می شد . و قبل از هر پرواز طبق لیست اعلام شده آن ها رو به پای هواپیما می بردند . معمولآ دو نوع غذای گرم همراه با دسر و قوطی های بزرگ آب پرتقال ( افشره ) به هر پرواز تحویل می دادند .. یک پارانتز کاملآ بی ربط ..!! صحبت از لانچ باکس شد .. بی اختیار یاد خاطرات لانچ باکسی ام افتادم ..!! و حیف ام اومد آن ها رو بیان نکنم .. ! حتمآ می دونید چند سالی در عملیات و دیسپچ پایگاه یکم ترابری مامور به خدمت بودم . همون طور که در پاراگراف بالا اشاره کردم ، لانچ باکس همه پرواز ها رو در عملیات نگهداری می شد . اغلب اوقات هواپیماهای آماده ( آلرت ) ماموریتی بهشون ابلاغ نمی شد و کلی لانچ باکس اضافه می ماند ! ( البته گاهی بچه های آلرت شب لانچ باکس خود رو به بهانه بد مزه بودن شام پایگاه می گرفتند ) ولی اکثر اوقات غذا ها رو دستمون می ماند ! گاهی هم به علت خرابی هوا کل پروازها کنسل می شد . و با خیلی از لانچ باکس مواجه می شدیم .. !! معمولآ این جور مواقع بین باغبون و راننده و سرباز های نظافتچی تقسیم می کردیم .. اما ده بیست تایی اضافه می امد ! و قانونآ هم باید از یخچال بیرون می آوردیم .. یه روز که صندوق عقب ماشین ام مملو از لانچ باکس بود .. برای انجام کاری به دفتر پسر عمویم که مدیر یکی از شعب بیمه های تآمین اجتماعی بود رفتم .. نمی دونم صحبت چی شد که به پسر عمویم گفتم ... اگه کارمند های شما نهار نخورده اند .. من تعدادی غذا دارم ! ای کاش این حرف رو نمی زدم .. چون دیگه همه کارمندان ان شعبه مشتری پرو پا قرص لانچ باکس های من شدند .. !! و دیگه کارم در اومد !! اغلب روزها برای تقدیم غذا راه ام را کلی دور کرده تا صوابی برده باشم !! پسر عموی بنده آدم بسیار شوخ و بذله گویی بود که با لهجه غلیظ مشهدی اش سر به سر همه می گذاشت ! چشمتون روز بد نبینه .. یک روز که برای تقدیم لانچ باکس ها رفته بودم .. به اصرار من را نهار نگه داشتند .. درحالی که کارمندان مشغول صرف غذاهای هواپیما بودند .. به شوخی خطاب به ان ها گفت .. بخورید .. نوش جان ولی می دونید این غذا ها رو تو پایگاه جلوی سگ ها می ریزند و بهروز برای شما می آورد !!!؟؟ عرق سردی تمام وجودم رو گرفت .. حسابی کنف شده بودم !! دیگه از خجالت ام هرگز به اون ساختمان نرفتم .. !! یک بار هم به اتفاق همسرم که تازه ازدواج کرده بودیم به منزل پسرعمویم رفتیم .. کلی میهمان های های کلاس داشت .. او شروع کرد از من تعریف کردن .. تا دلتون بخواد منو بالا برد ..! تازه داشتم احساس غرور می کردم که با لهجه شیرین اش گفت .. اما افسوس این نره خر ما .. خره !! باباش هم خر بود !!! داشتم از خجالت نزد همسر و میهمانان ناشناخته سکته می کردم ...!! البته او قصدش کنایه به عدم مال اندوزی من و پدرم بود ... ولی مردم و زنده شدم !! ماموریت های ویژه با رمز SM فکر کنم سال های ۱۳۵۴ یا ۵۵ بود . اوج پرواز هواپیماهای سی - ۱۳۰ به عمان برای حمایت از شخص سلطان قابوس پادشاه جوان آن روزگار در جنگ ظفار بود . اگه کسی گذرش به دفتر خط پرواز تهران یا شیراز می افتاد ، با دیدن تابلوی وضعیت پرواز ها و هواپیماهایی که جلوی شماره آن ها دو حرف انگلیسی " اس . ام " قید شده بود به تعجب می افتاد ! به اصطلاح آقایون ضد اطلاعاتی می خواستند با این کار محل ماموریت هواپیماها رو مخفی کنند ! و با نوشتن " ماموریت ویژه " به ان ها جلوه فیلم های جمیز باندی رو به بخشند !! البته تا یادم نرفته بگم .. کم کم این پرواز ها برای خیلی ها جنبه تجاری پیدا کرده بود .. چون همون یه عده تا دلتون بخواد خرید های جور واجور کرده و در ایران به سه تا چهار برابر قیمت خریداری شده می فروختند ..!! یادمه تلویزیون سونی رنگی با قاب چوبی و آنتن مدور سه هزار تومن بود ! فرش ماشینی هزار تومن .. بقیه اجناس و لوازم زندگی بی نهایت ارزان ! یادمه برای اولین بار تو عمرم ویدئو رو اون جا دیدم !! من به اتفاق فیروز زبل ( فیروز بهمن مومنی ) بازار رفته بودیم . فیروز خیلی وارد بود ... وقتی فروشنده دستگاه ویدئو رو نشونمون داد ، پرسیدم چی است ..۱؟ گفت به تلویزیون وصل می شه و می تونید با اون فیلم ببینید !! هیچ گاه حرف فیروز زبل رو فراموش نمی کنم .. گفت .. برو عمو دلت خوشه ها ..!! ما توی ایران خودمون این ور می زنیم خانم گوگوش می خونه ... اون کانال دیگه می زنیم ستار و داریوش می خونه .. دیگه ویدئو می خواهیم چکار ..!!؟ قیمت اش هشت هزار تومان بود !! سال ها بعد با ورود جنجالی اش همه رو غافلگیر کرد !! وقتی ستوان ق تاکتیکال می شود .... چند ماهی می شد که ستوان " ق " برای خلبان یکمی چک شده بود . او جزء شاگردان زرنگ گردان ترابری محسوب می شد . همیشه سرش تو کتاب و مطالعه بود . خیلی کم با همکاران و بچه های گردان حرف می زد .. ! زودتر از بقیه همدوره های خود خلبان یک شده بود .. تازه یک هفته از ازدواج اش نگذشته بود که برای تاکتیکال شدن اسمش در لیست قرار گرفت . خیلی خوشحال به نظر می رسید . و به دوستان صمیمی اش اعتراف کرده بود که پا قدم همسرش است که به این زودی برای چک تاکتیکالی معرفی شده است . قبلآ توضیح داده ام که خلبان غیر تاکتیکال ، اگر چه خلبان یک است و پرواز می کند . اما به دلیل این که تاکتیکال یا بهتره بگم عملیاتی نشده ، اجازه پرواز در هر ماموریتی رو نداره .. و بعد از قبولی در آزمون سخت پرواز های مشگل چتر بازی و بارریزی در شرایط کور ، تازه به عنوان خلبان تاکتیکال شناخته شده و هیچ منع و محدودیتی برای انواع ماموریت ها ندارد . این مورد در باره کمک خلبان ها هم صدق می کند .. و ان ها هم تاکتیکال و غیر تاکتیکال دارند . ستوان ق در ایامی که کمک خلبان بود بارها و بار ها به منطقه عمان پرواز کرده بود . و به تمام شرایط سخت ان آگاه و مسلط بود .. نخستین پرواز کاپیتان ق به عمان ... در آن روز بهاری ستوان " ق " افسر خلبان آلرت ( آماده ) پایگاه هفتم بود . اون روز اغلب پرواز ها به دلیل دید کم کنسل شده بودند .. ولی کاپیتان جوان به دلیل تعهدی که داشت در گردان مانده بود . با فرا رسیدن غروب خلبان آماده راهی منزل شد . هنوز چند ساعتی از حضورش نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا در امد .. آن سوی خط یکی از درجه داران گردان بود که پرواز اول وقت فردا برای عمان رو ابلاغ کرد .. برای لحظه ای احساس دلشوره کرد ..! ولی خیلی زود به دغدغه اش پایان داد . روز بعد یک ساعت قبل از پرواز در گردان حضور یافته و با گروه پروازی اش اماده رفتن به پای هواپیما شدند .. کاپیتان به همراه کمک خود چرخی به اطراف هواپیما زده و با دقت و وسواس فراوان به بازدید بدنه و محفظه چرخ ها پرداخت ... هوای مسیر تعریفی نداشت .. ولی افسر جوان تصمیم گرفت با انتخاب ارتفاع بالاتر بر ابرهای فراگیر " آلتاکمولوس " فایق آید .. نکته ای که کاپیتان رو کمی آزار می داد ... کم تجربه بودن گروه پروازی اش بود ! و به جز افسر ناوبر که معلم بود ، بقیه گروه فاقد تجارب زیادی بودند ! کاپیتان با خود اندیشید .. ان چه که او در این پرواز احتیاج دارد ، همانا ناوبری با تجربه و آگاه است .. چون مطمئن بود که در مسیر رفت و برگشت حتمآ دچار مشکل با ابرها خواهد شد ..!! منطقه " سیب " عمان .. چند ساعتی از فرود هواپیمای سی - ۱۳۰ به منطقه " سیب " گذشته بود .. با وجود کوتاه و خاکی بودن باند ، کاپیتان جوان با مهارت در آن فرود امده بود ..! و با اجازه او بچه ها برای خرید به شهر رفته بودند ... مسئول ترمینال که درجه داری سیه چرده بود ، با دقت بارهای داخل هواپیما رو خارج می کرد .. ستوان " ق " بقدری التهاب داشت که مثل دفعات قبل با گروه برای خرید شهر نرفته و برای استراحت در فرودگاه مانده بود ! بچه ها در حین خرید در باب نیامدن کاپیتان به شهر بحث کرده و برایش حرف در می اوردند ..!! مسئول ترمینال به فرمانده هواپیما گفت .. هفتاد نفر از پرسنل نیروی زمینی و شهربانی مسافران شما هستند که باید به تهران ببرید ! ستوان ق گفت : حتمآ اشتباهی رخ داده است .. در دستور پروازی من بازگشت به شیراز قید شده است .. نه تهران ! در همین حال سر و کله اتوبوس های ارتشی پیدا شد .. افسر جوان نزد فرمانده ان ها که سرهنگ نیروی زمینی بود رفته ... و به او در باره اشتباه پیش امده توضیح داد .. از ان جا که ارتباط با ایران مشکل بود ، قرار شد آن ها به سمت شیراز پرواز کرده و قبل از فرود از عملیات استعلام نمایند ... بعد از مدتی گروه پروازی با کلی بار و بندیل وارد فرودگاه شدند .. لودمستر ها سریع دست به کار شده و با نصب میله های صندلی ، هواپیما را تغیر کاربردی داده و از باری به مسافربری تبدیل کردند .. مسافران یکی بعد از دیگری با قرائت اسم شون از مانیفست ، سوار هواپیما می شدند .. داخل هواپیما جز دو پالت بار مسافران ، بقیه ردیف ها صندلی چیده شده بود . نزدیک غروب آفتاب بود که هواپیما از زمین کنده شد ... فاجعه در آسمان .... تقریبآ یک ساعت از پرواز گذشته بود که هوا تغیر کرد ... کاپیتان مجبور بود مرتب تقاضای افزایش ارتفاع دهد ..! ناوبر هواپیما بد جوری به داخل صفحه رادار زل زده بود .. مرتب به فرمانده هواپیما می گفت .. کدام طرف بپیچد ! به دستور لودمستر مسافران کمربند های خود رو محکم بسته بودند .. هواپیما با تکان های شدیدی که می خورد ، دل و روده خیلی ها به هم خورده و حالت تهوع بهشون دست داده بود .. با تجربه ها با خود کیسه پلاستیکی آورده بودند .. ! بعد از گذشت لحظات پر اضطرابی هوا تقریبا متعادل شد .. خلبان ها آهی از سر شوق کشیده و پشتی صندلی خویش رو به عقب برگرداندند .. خلبان هواپیما رو در وضعیت اتوپایلوت قرار داده و از لودمستر خواست لانچ باکس ها رو گرم کند .. دقایقی بعد بوی غذای درون دستگاه فر هواپیما کابین رو پر کرده بود ... لود مستر در گوشی خطاب به کاپیتان گفت : قربان شما چی می خورید .. پاسخ شنید که فرقی نمی کنه .. و در همین حال کمک او گفت .. طبق قانون من باید آن نوع دیگر رو بخورم ..!! و در همین حال هردو مشغول خوردن لانچ باکس هایشون شدند .. هنوز چند لقمه از گلویشان پائین نرفته بود که کمک خلبان خطاب به فرمانده گفت .. قربان فکر نمی کنید مزه غذا ها نسبت به قبل تغیر کرده است ..!!؟ ولی از فرط گرسنگی با عجله چند لقمه دیگر به دهان گذاشت .. در همین حال کاپیتان فریاد زد .. نخورید .. نخورید مسموم اند .. و متعاقب ان به خود پیچید .. هنوز صدای همه در بهت و حیرت بودند که کمک خلبان هم حال اش به هم خورد .. و لحظاتی بعد .. هر دو بی هوش پشت صندلی های خود افتادند ..!! ناوبر متعجب در حالی که وحشت زده بود .. گفت هوای جلو خیلی خراب است .. کمک کنید آن ها رو به هوش آوریم .. مهندس پرواز تازه کار که بد جوری خودش رو باخته بود به اتفاق لودمستر ها سعی در به هوش اوردند خلبانان شدند .. ولی هیچ فایده ای نداشت .. هر دو شل و ول بی هوش بودند ... !! امدادی که از غیب رسید ... !! ناوبر خطاب به بچه ها در حالی که رنگ چهره اش رو باخته بود فریاد زد .. لامصب ها کاری کنید .. چیزی نمانده به توده ابر سی . بی ( ابر های آتش زا و کشنده ) برسیم ..!! مهندس پرواز گفت .. جناب سروان خودت بشین پشت یوک ..!! او در حالی که به شدت می لرزید .. گفت .. مگه نمی بینی جلو اوضاع قاراش میشه ..!!؟ کی اون وقت مسیر رو چک کنه .. !!؟ و در همین حال دستش بی اختیار روی میکروفن مخصوص صحبت با بخش مسافران رفته و گفت .. آقایون بی مقدمه می روم سر اصل مطلب .. چون فرصت خیلی کمه .. در میان شما آقایان کسی به علم پرواز آشنایی داره .. !!؟ آخه کاپیتان ما متآسفانه مسموم شده است !! هنوز حرف او به پایان نرسیده بود که سرهنگ فرمانده مسافران سراسیمه از پله های کابین بالا آمده و کنار ناوبر ایستاد .. در حالی که چشمش به لودمستر ها بود که خلبانان رو ماساژ می دادند .. گفت .. یکی از آقایون افسران ما قبلآ دانشجوی خلبانی بوده است .. و در آمریکا دوره دیده منتها مثل این که اخراجش کرده بودند .. و از روی علاقه به ارتش پیوسته است .. دقایقی بعد افسری قد بلند با عجله خودش رو به کابین رساند .. و اولین چیزی که گفت .. من از این هواپیمای غول پیکر چیزی نمی دونم .. ناوبر با عصبانیت گفت ... نیازی نیست .. تو فقط تعادل رو میزان کن .. ما کمک ات خواهیم کرد .. هر وقت هوا خوب شد ، خودم کنارت می نشینم .. فعلآ کسی رو می خواهیم که اصول پرواز رو بدونه .. با کمک لود مستر ها کاپیتان روی مبل راحتی کابین قرار گرفت .. و افسر جوان پشت یوک نشست !! ناوبر بهش گفت .. بعد از این که اجازه افزایش ارتفاع رو گرفتم ، از اتوپایلوت خارج اش می کنیم و تو به آهسته گی دماغه رو بالا بگیر .. مهندس پرواز دگمه خلبان اتوماتیک رو زده و کنترل هواپیما در دستان جوان قرار گرفت .. او سعی کرد در باره خودش چیزهایی بگوید .. که با چرخاندن سرش ، هواپیما هم به راست متمایل شد !! ناوبر فریاد زد .. پسر جان تو فقط چشمت ات به آی دی آی باشه و تعادل رو کنترل کن .. ما می گیم بعدش چه کار کن .. و فعلآ هم نیازی نیست از خودت و سابقه ات برامون تعریف کنی .. حواش ات شیش دونگ به جلوت باشه .. !! اعلام وضعیت اضطراری .. ناوبر به روی فرکانس مرکز کنترل ترافیک رفته و وضعیت داخل هواپیما رو تشریح کرد .. او از مسئولان راداری خواست تا ارتفاع زیر ان ها را لاک نماید . ( در شرایط مشابه و یا در وضعیتی که ارتفاع هواپیما برای خلبان و مسئولان برج مشخص نباشد ، کل فضای زیر را قفل اعلام می کنند تا هیچ هواپیمایی تردد نکند ) و این چیزی بود که ناوبر با تجربه تقاضا کرده و مورد موافقت قرار گرفته بود . بعد بلافاصله بر روی فرکانس عملیات پایگاه رفته و تقاضای حضور معلم خلبانی رو برای راهنمایی و فرود هواپیما کرد .. بعد از اعلام وضعیت .. پایگاه هفتم ترابری هم به هم ریخت .. در عرض چند دقیقه فقط خواجه حافظ شیرازی از موضوع اضطراری هواپیما خبر نداشت .. که او هم مطلع شد !! کم کم به مرز ایران نزدیک می شدند .. از شانس ان ها هوا خوب شده بود .. افسر ناوبر به چه سختی کمک خلبان تنومند را با کمک لودمستر ها از پشت صندلی بلند کرده و خود جای او نشست .. او به افسر ارتش گفت .. خب حالا من دارمش .. تو فقط به من کمک کن .. اگه دوست داشتی بگو چه شد که خلبان نشدی ..!!؟ افسر نیروی زمینی که شهرام نام داشت در حالی که اه می کشید . گفت .. من تقریبآ دوره هایم رو در آمریکا تموم کرده بودم .. که بد شانسی آورده و به خاطر یک توطئه نامردان اخراج ام کردند .. و مجبور شدم از روی علاقه به لباس افسری سر از نیروی زمینی در بیاورم .. راهنمایی افسر معلم خلبان .. با متعادل شدن وضعیت جوی و اعلام نشستن سروان با تجربه ناوبر بر روی صندلی خلبان ، تقریبآ خیال همه آسوده می شود .. ولی به هر حال به دلیل عدم تمرین فرود وسایر نکات ایمنی معلم خلبان با ناوبر تماس برقرار می کند .. معلم با تجربه هردو افسر را وادار به همکاری می کند ..!! به دلیل اعلام وضعیت اضطراری با نزدیک شدن به ساعت فرود هواپیما ، اطراف باند مملو از آمبولانس ، ماشین های اتش نشانی و جرثقیل بزرگ می شود ... همه ناراحت و مضطرب به نظر می رسند .. داخل هواپیما همه چیز تحت کنترل است .. با کمک معلم خلبان کهنه کار افسر ناوبر سرعت هرکولس را تقلیل می دهد .. مسافران بد جوری وحشت زده اند .. بعضی ها دعا می خوانند ، بعضی در زیر نور چراغ قرمز نامه و شاید هم وصیت اش را می نویسد .. بعضی ها دو دستی لبه صندلی رو محکم در دستان خود گرفته و زیر لب یواشکی ورد می خوانند .. ترس و وحشت در چهره یکایک مسافران مشاهده می شود .. مهندس پرواز که او هم به خاطر تازه کار بودن دست کمی از دیگران ندارد .. سعی می کند که لااقل او با اشتباهاتش موجب دردسر نشود .. به دقت بنزین بال ها رو متعادل می کند .. چک لیست قبل از فرود رو به دقت می خواند .. افسر نیروی زمینی انگار که سال ها خلبان بوده !! با خونسردی کارهای محوله رو انجام می دهد !! در ته چهره ش از این که چنین فرصتی به او داده شده است ، خوشحالی توآم با نگرانی به چشم می خورد .. با نزدیک شدن به زمین بار دیگر ترس و نگرانی بر همه نایل می شود .. افسر ناوبر طبق راهنمایی های ارزنده استاد خلبان ، به ابتدای باند نزدیک می شود .. صدای برخورد چرخ های هواپیما با زمین و متعاقب آن تکان های شدید .. همه رو وحشت زده می کند .. از داخل گوشی صدای فریاد استاد شنیده می شود که پشت سر هم ریورس ریورس می کند .. ناوبر یادش می آید که باید دسته گاز ملخ ها رو به عقب برگرداند .. هواپیما هنوز با سرعت طول باند را طی می کند .. به محض تغیر زاویه ملخ ، هواپیما با غرشی شدید در نزدیکی های آخر باند توقف می کند ... صدای هورا و فریاد شادی مسافران تا اطراف باند کشیده می شود .. محاصره هواپیما و شادی مسافران ... به محض توقف هواپیما ، افراد و مقامات زیادی به باند پرواز سرازیر می شوند .. ! از فرمانده پایگاه گرفته تا فرماندهان گردان همه با عجله خود را به هواپیما می رسانند .. در میان افراد متعددی که هواپیما رو محاصره کرده بودند ، دو نفر از پرسنل بهداری پایگاه به اتفاق یک افسر اداره ضد اطلاعات وظیفه داشتند بلافاصله غذاهای داخل هواپیما ر و برای بررسی جمع اوری نمایند .. آن ها سریع ماموریت خویش رو به اتمام رسانیده و به سرعت محل را ترک می کنند .. آمبولانس هردو افسر خلبان را به محض فرود با خود برده بودند .. با پیدا شدن سر و کله اتوبوس های ارتش ، مسافران به سمت آن ها راهنمایی شدند .. فرمانده پایگاه از افسر جوانی که در نقش خلبان انجام وظیفه کرده بود ، ضمن تشکر و قدردانی ، دستور داد مشخصات او را یا دداشت کرده و به او بدهند .. از سوی دیگر با وخیم گزارش دادن وضعیت جسمانی خلبانان ، آن ها را سریعآ به بیمارستان داخل شهر انتقال داده بودند .. اولین ملاقات کننده همسر جوان ستوان " ق " بود که زود تر از بقیه خود رو به بیمارستان رسانیده بود ... تا چند روز همه جا صحبت از معجزه ای که در پرواز رخ داده بود صحبت می شد .. پایگاه هفتم ترابری ، یک هفته بعد ظاهرآ موضوع مسمومیت خلبانان همان شبانه به ستاد مرکزی گزارش داده شده بود . و دو نفر افسر تجسس از بازرسی کل به پایگاه هفتم اعزام شدند .. نقطه آغاز تجسس از کترینگ هواپیمایی ملی ایران آغاز شد .. و بعد از بررسی همه جانبه و تآکید بر این موضوع که بقیه لانچ باکس های تاریخ یادشده بدون مشکل گزارش شده است .. بازرسان را به ساختمان عملیات کشاند .. اولین مظنون استوار " ط " بود که همان روز برای مرخصی به تاکستان رفته بود .. به همین دلیل ان ها صبر کردند تا به پایگاه برگردد . استوار گناهکار ، چند روز بعد از واقعه بی خبر از همه جا و اتفاقاتی که افتاده بود به پایگاه آمده و همون جا جلوی گیت دژبانی دستگیر و به واحد بازرسی پایگاه انتقال یافت .. علاوه بر او راننده خودرو ، سرباز دیسپچ هم حضور داشتند .. استوار " ط " مات و مبهوت و غافل از پرسش و پاسخ ها .. به گمان این که غذا های یخچال سرقت شده است .. بند را آب داده و با تته پته گفت .. والله بخدا من چند تا لانچ باکس را از مدت ها قبل در کمد لباس ام گذاشته بودم تا ولایت ببرم ..!! و در مقابل این پرسش که فکر نکردی غذا ها مسموم شوند .. گفت .. من ظرف هایش رو می خواستم .. نه غذا هایش رو !! خلاصه بعد از تحقیقات فراوان و بازسازی ماجراهای آن شیفت کاری .. واقعیت ماجرا معلوم شد .. قضیه از این قرار بوده که استوار " ط " همون جور که گفته بود .. تعدادی لانچ باکس را مدت ها در کمد خود نگاه داشته بود .. و به دلیل وکیوم شدن در غذا ها از فاسد شدن ان آگاه نشده بود .. و طبق گفته خودش قصد داشت از ظروف زیبای سرامیکی ان استفاده کند .. تا این که شب آخر آن ها را در یخچال قرار داده تا تازه به نظر آیند .. و سرباز دیسپچ هم بدون آگاهی از موضوع ، از جلوی یخچال هشت عدد لانچ باکس برمی دارد که پنج تای ان ها قدیمی بودند ... !! پایگاه هفتم ترابری ، یک ماه بعد به کمک پزشگان بیمارستان ، هر دو خلبان سلامت خود رو باز یافته و به پایگاه مراجعه می کنند . استوار " ط " به دلیل رعایت نکردن مسایل بهداشتی و به مخاطره انداختن جان افراد زیادی از پرسنل ارتش دادگاهی شده و بعد از تحمل مدتی حبس از نیروی هوایی اخراج می شود ! سرباز عملیات به دلیل عدم دقت و سهل انگاری با شش ماه اضافه خدمت مواجه می شود .. راننده عملیات از اتهامات وارده تبرئه می شود . افسر ناوبر با یک درجه ارشدیت و دریافت جوایز نقدی تشویق می شود .. افسر نیروی زمینی هم با یک درجه ارشدیت به خاطر علاقه به نیروی هوایی ، به این نیرو انتقال داده شده تا در صورت واجد شرایط بودن اموزش خلبانی طی نماید .. رئیس عملیات پایگاه هفتم ترابری به دلیل عدم دقت و نظارت بر کار زیردستان تنبه انظباطی شده و در پرونده خدمتی اش درج می گردد .. افسران ضد اطلاعات پایگاه هم با دریافت نامه ای سری از مقامات بالا ، موظف می شوند حداکثر تلاش خود را برای پنهان ماندن این قضیه به کار گیرند ... خب .. اگه خدای ناکرده .. زبانم لال .. هفت قدم سوی قبله شما درون هواپیمایی بودید که مشکلی برای خلبانان آن پیش آمده باشد .. چه کار می کنید ..!!؟ البته می دانم خیلی از مسافران هواپیما و حتی جوانان گاهی چنین فکر هایی با خود می کنند .. مخصوصآ با ورود تکنولوژی سیملاتور و استقبال جوانان از ان این پرسش ممکنه برای خیلی ها پیش بیاید .. قبل از این که به بنده پاسخ دهید .. اول به توصیه هایی که جناب علیرضا صادقی که زحمت تهیه و ترجمه ان را کشیده است توجه کنید .. امیدوارم از هر دو مطلب خوشتون آمده باشد .. با تشکر و احترام : بهروز مدرسی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط بهروز مدرسی
|
|
||