تبليغاتX
عشق به پرواز - تولد در وحشت و اضطراب ..
بیان ماجراها و خاطرات ايام پرواز وجنگ برگرفته از سايت www.oldpilot.ir/
  تولد در وحشت و اضطراب ..

 وحشت و ترس بر فراز اقیانوس  

njbmc4g1wz8x0d3t227y.gif

bbck0mxnwn7x5nglls69.jpg

خاطره یک تولد .. !

وحشت و ترس بر فراز اقیانوس عنوان این پست از خاطرات گذشته و مربوط به ماموریت های امریکاست که تقدیم شما یاران و دوستان بزرگوار می کنم . امیدوارم علاوه بر سرگرمی به بخشی از تاریخ پیش از انقلاب هم آشنا شده باشید . در این پست تمام سعی و تلاش ام این بود .. علاوه بر درج خاطرات قدیمی بخشی از سختی ها پرواز .. مسیرهای پیموده و داستان روابط انسان ها رو ترسیم کنم .. هدف این است که دوستان جوان ما با خواندن این ماجرای طولانی یاد و خاطر انسان های خوب رو زنده نگهدارند .. و بدانند که خوبی و محبت هیچ گاه فراموش نمی شود .

آیا سق ام سیاه است !!؟؟

به وقت فکر نکنید ادم خرافاتی ای هستم ..!! ولی همین چندی پیش با خودم فکر می کردم که نکنه سق من سیاه است !!؟ من ماجرا رو به همون شکلی که به ذهن ام خطور کرد براتون بازگو می کنم .. سال ها از ورود اینترنت به ایران می گذرد .. در این مدت خیلی ها به مسایل منفی فکر کرده و این تکنولوژی رو سعی کردند به انحراف بکشانند .. خیلی از والدین از جمله خود من به خاطر سایت های مستهجن و آزادی عمل آن ها خون دل خوردیم .. تا این که من چند خطی از گستاخی دست اندر کاران این گونه سایت ها و سازماندهی آن ها به منظور ضربه به فرهنگ خودمون در سایت ام نوشتم ... درست چند روز بعد از ان شنیدم که برادران سپاه پاسداران موفق به انهدام شبکه بزرگی از این افراد بشه .. چقدر خوشحال شدم ..

دعا هایی که خیلی زود مستجاب شد ..!

بعد نوبت به تیم ملی رسید .. من که نه خودم ورزشی ام و نه سایت ام ورزشی است .. از این که تیم ملی فوتبال کشورم در استادیوم آزادی به عربستان باخت .. خیلی ناراحت شده و از این اتفاق به عنوان تحقیر ملی یاد کردم .. و از علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی که باعث این ننگ شده بود و با هتاکی های خود دل مردم رو به درد می اورد گله کردم .. یکی دو روز نگذشته بود که شنیدم اخراج اش کرده اند چقدر خوشحال شدم . بعد نوبت به مایلی کهن رسید .. به یاد سوابق نه چندان درخشان اش افتادم و از ته دل دعا کردم که این بار موفق شود .. اما وقتی غرور و خودخواهی اش را در تلویزیون به چشم دیدم و از این که به خاطر پست و مقام چشمانش رو بر روی اعتقاداتی که یه عمر از ان دم می زد بسته بود .. خیلی ناراحت شدم .. از ته دل اه کشیدم که خدایا چرا به این جور افراد پر و بال می دهی ..؟ و  ناباورانه آرزوی عزل او را در دل کردم .. اما می دونستم امکان ندارد .. تا این که الگوی یک مملکت رسمآ هتاکی کرد !! این بار هم آه کشیدم .. و ناباورانه چندی بعدش شنیدم او هم اخراج شد .. باید بگم مدیران فدراسیون متشکرم .. متشکرم . ولی به راستی آیا سق من سیاه است !!؟؟

   ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

 مرکز آپلود عکس ایرانی  

 

 

 پایگاه یکم ، پیش از انقلاب

تا قبل از به خدمت گرفتن هواپیماهای بوئینگ ۷۰۷ و جامبو جت یا همون هواپیماهای ۷۴۷ در  نیروی هوایی شاهنشاهی .. بار اصلی ماموریت ها به عهده هواپیماهای سی - ۱۳۰ بود . هواپیماهای قدرتمندی که با گذشت سال های طولانی از عمر مفیدشون .. هنوز هم به عنوان شاهکار صنایع هواپیما سازی محسوب می شود . یادمه در همون هفته های نخست ورود بوئینگ ها به پایگاه یکم ترابری .. رنگ همه آن ها فیلی بود . و در ردیف جلوی رمپ هرکولس ها پارک شده بودند . و از ان جا که تانکرهای سوخت رسان دم درازی داشتد ..بچه های سی - ۱۳۰ با زحمت از رمپ پرواز خارج می شدند .. تا این که یک روز  صبح یکی از خلبانان قدیمی ما به نام ( احمد - دال ) که اتفاقآ معلم خلبان هم بود .. موقع تاکسی کردن ، نوک بالش به نازل تانکر برخورد کرده و ان را از جا می کند !! وای اگه بدونید چقدر بگیر و به بند شد !!؟ هنوز دم ۷۰۷ از لرزه باز نایستاده بود که در یک چشم به هم زدن فرمانده پایگاه به اتفاق معاونان خویش و سایر فرمانده هان مسئول دور هواپیمای مادر مرده گرد آمدند .. تیمسار امیرفضلی بد جوری عصبانی بود !! احدی یارای سخن گفتن و حتی پلک زدن را نداشت .. کروی سی - ۱۳۰ هواپیما رو خاموش کرده و به عملیات برگشتند . بگذریم ... نتیجه آن شد که پس از ان هر روز صبح دو نفر درجه دار زیر بال هواپیماهای در حال تاکسی قرار گرفته و دوان دوان هوای نوک بال را داشته باشند ! و با اشاره انگشت دست به عنوان اوکی ، به خلبان اطمینان دهند راه باز است !!

تداوم تصمیمات غلط ..!!

اصلآ دوست ندارم شخصیت امرای با اقتدار آن ایام رو زیر سئوال برده و یا خدای ناکرده ذره ای از خدمات آن ها را انکار نمایم .. مخصوصآ تیمسار امیرفضلی فرمانده با دیسیپلین و مقتدر پایگاه یکم ترابری که به حق گام های بزرگی در زیبا سازی محیط پایگاه ، ارتقای دانش فنی ، رعایت قوانین و استاندارد ها و از همه مهم تر حفظ پرستیژ پرسنل نیروی هوایی برداشته بود . فقط وقتی عصبانی می شد .. دیگه کسی جرآت اظهار نظر یا اصلاح اوامر او را نداشت .. و به همین دلیل خیلی از دستوراتی که از روی عصبانیت ابلاغ کرده بود ، همچنان تا اخرین روز حضورش اجرا می شد .. !! که یکی از ان ها همین دویدن افراد زیر بال  سی -۱۳۰ ها بود ! گاهی هم که متوجه اشتباه اش می شد ، سعی می کرد از دلش در اورد . جریان سیلی زدن او به گوش یکی از پرسنل دیسپچ را یادمه قبلآ نوشته ام .. که هواپیما در آشیانه از روی جک سقوط می کند .. همین موقع تیمسار مثل اجل معلق سر می رسد و همه از ترس قایم می شوند ! در همین حال یکی از بچه های دیسپچ در حال عبور از آشیانه بود که تیمسار با زدن سیلی به گوش او ، عصبانیت اش رو نشون می دهد .. در عوض وقتی فهمید استوار یاد شده بی گناه است ، چهار سال فرستادش آمریکا تا رابط پایگاه باشه .. یادمه وقتی آمریکا می رفتیم .. همون بابا وقتی با ماشین لیموزین خودش پای هواپیما می آمد ، می دیدیم تلفن در ماشین اش داره !! اون موقع فقط ریس جمهور امریکا و جیمزباند در فیلم هایش از این تکنو لوژی بهره می بردند !!

باز هم حاشیه ...!!

خدا نکنه  موتور تجسم گرایی ام به کار بیفته .. کوچک ترین اتفاقات پنجاه سال قبل را هم با جزئیات جلوی چشمم می آید ! خب حالا هم که قصدم بیان خاطره یکی از ماموریت هایم به آمریکاست .. ولی همون طور که گفتم .. همه چیز مثل فیلم سینمایی در ذهن غبار گرفته ام روشن می شود .. وحیف ام می آید سر و ته اش رو بزنم !! می دونم ممکنه برای خیلی ها تکراری باشه .. ولی برای این که فیلم قطع نشود مجبورم همه زوایا رو بگم .. بله از تیمسار امیر فضلی می گفتم .. خلبانی با شخصیت که شایع بود از خانواده شاهان قاجار است .. برای همین وقتی یکی از افسران زیر دست او به فرماندهی نیروی هوایی منصوب شد ، او برای همیشه رفت . چقدر به گل و چمن پایگاه حساس بود ! یادمه چند تا از پرواز های ما به هلند فقط برای آوردن گل و گیاه برای پایگاه بود ! حتمآ یادتون است که یه روز یک استوار جمعی پایگاه که طفلک حواس اش نبوده و میان بر از روی چمن ها عبور می کرد ، با تیمسار امیرفضلی مواجه می شود !! تیمسار می پرسد : مردک چرا روی چمن راه می روی ..!!؟ و او از ترس اش می گوید قربان من گاو هستم .. قربان من گاو هستم .! بقدری سریع این پاسخ رو می گوید که تیمسار از حاضر جوابی او خنده اش گرفته و از تنبیه اش می گذرد .. یادمه نظیر چنین اتفاقی در زمان رضا شاه رخ می دهد .. مرحوم پدرم نقل می کرد که .. یک روز سردار سپه برای بازدید به آشپزخانه هنگ آمده بود .. وقتی ملاقه رو در ظرف خورش فرو می بره ، موشی چاق و چله در ان قرار گرفته بود !! تا رضا شاه می پرسه این چیه ..!!؟ آشپزباشی از ترس غضب های ناجور او ، سریع موش را در دهان گذاشته و در حالی که سعی می کرد قورت اش دهد گفت . قربان این ها همه گوشت لذیز است ..!!

ماموریت به آمریکا .......

قسمت بنده این بود که در زمان فرماندهی تیمسار امیر فضلی به پایگاه پیوسته و در زمان فرماندهی بزرگ مردی دیگر چون تیمسار مهدی دادپی از خدمت مرخص شوم . اون موقع جوونی چشم و گوش بسته ای بودم ، که تصورم از ارتش شاهنشاهی چیز دیگری بود . به همین دلیل همیشه سعی می کردم شآن لباس و حرفه ام رو ، هرچند دون پایه و تازه کار بودم . خب رسم این چنین بود در هر ماموریت یکی دو نفر از هر گروه تخصصی پرواز در ماموریت حضور داشته باشند . تا حسابی همه چیز رو در پروازی طولانی و به اصطلاح خودمون بین قاره ای فرا گرفته و تجربه کسب کنند .. به همین دلیل در خیلی از پرواز ها و خاطراتی که نقل کردم ، بنده به عنوان نخودی در کابین حضور داشتم ! یادمه در خط پرواز علاوه بر سرپرست سخت گیر و با انضباط مون ، یک نفر از پیشکسوت ها هم مسئول اموزش مستقیم هریک از تازه وارد ها بود .. که مسئول بنده آقای " محمد باغبان " از قدیمی های داکوتا بود .. طبیعی است هر وقت او پرواز داشت ، ما هم مثل نوچه او در پرواز بوده و نکات مهم رو یاداوری می کرد .. معمولآ رسم بود  برای سفر به آمریکا ، یک بار در اروپا فرود امده و سوختگیری می کردیم .. و یک بار هم در وسط اقیانوس در جزایر " ازور " و پایگاه  آمریکایی - پرتغالی  " لاجس " که خیلی جای زیبا و دیدنی بود . جاتون خالی از بالا خیلی چشم نواز تر به نظر می رسید .  من همیشه پرواز بر فراز دریای " اژه " و یونان رو خیلی دوست داشتم . و جالب این که همیشه سر راهمون بود

 لاجس خانه دوم ما .. !

 اگه به تصویر بالا دقت کنید .. در جایی که با عدد " یک " مشخص کرده ام ، چند جزیره رو در وسط اقیانوس به خوبی مشاهده می کنید . گاهی با خود فکر می کنم اگه این جزایر نبودند .. ما چگونه می تونستیم ریسک پرواز بر فراز اقیانوس رو بپذیریم !!؟ البته بعد ها با ورود نسل جدید هواپیماهای جت خیلی راحت مسیر لندن تا نیویورک رو یک سره پیموده می شد . بگذریم .. و در جایی که با عدد "۲" مشخص کرده ام ،پایگاه لاجس یا لاجز به خوبی معلوم است . یک پایگاه با تمام امکانات که آمریکایی ها در آن مستقر بوده و طوری سرویس و خدمات ارائه می داد ، که انگاری خاک خودش است .. البته از اون جایی که بنده به مسایل سیاسی و استعماری توجه ای نداشته و دقت نمی کردم ، زیاد به مالکیت جزیره و یا نقش قوی آمریکا در ان اصلآ دقت نمی کردم .. برای من ان جا در وحله اول یک فرودگاه محسوب می شد .. بعدش امکانات و تسهیلاتی که برای قارقارک مون لازم داشتیم .. و در مرحله اخر شهر و منطقه که الحق و انصاف بسیار زیبا بود . امکانات ناوبری پایگاه در اون زمان خیلی قوی و عالی بود . ولی فراموش نشود در کل به اسم کشور پرتغال شناخته می شد . بدون استثنآ اغلب پرواز های ما به امریکا با توقف به لاجس انجام می گرفت .. گاهی به خاطر خرابی هواپیما مدت های طولانی در آن جا می ماندیم .. و دیگه خانه دوم ما محسوب می شد ..

یه جاده خاکی بی مورد ... !!  

در باره ماموریت های اون دوران سی - ۱۳۰ ها به خارج مخصوصآ آمریکا اگه پای حرف های بر و بچه های قدیمی گردان های ترابری بنشینید ، حرف و حدیث زیاد و شنیدنی فروانی دارند .. که باورش برای نسل امروزی خیلی دشوار است ! من فقط اشاره ای کوچک به بخشی از ماموریت ها کرده و بعد ها اگه نفسی برآمد .. در پست های بعدی به طور مفصل خواهم پرداخت . همان گونه که عرض کردم ، در پرواز به آمریکا سر راه در یکی از کشور های اروپایی برای سوخت گیری و استراحت فرود می امدیم . که معمولآ در ایتالیا و اسپانیا بیشتر از سایر کشور ها توقف می کردیم .. اما گاهی دو ماموریت را در یکی ادغام کرده و ما مجبور می شدیم در کشورهایی چون انگلیس ، فرانسه یا حتی آلمان توقف کرده و سپس  از ان جا راهمون رو به سمت جنوب اروپا کج کرده و با رسیدن بر فراز پرتغال تغیر مسیر داده و به سمت غرب بر فراز اقیانوس بی کران راهی جزایر ازور شویم . اما تا ان جا که حافظه ام یاری می کند ، هیچ هواپیمایی طبق برنامه زمانبندی شده از اروپا بلند نمی شد .. !! مگه جز موارد خیلی خاص که به خاطر سخت گیری بعضی فرمانده هواپیما های ستاد نشین ( که گاهی ان ها را هم با ترفند هایی زمین گیر می کردند ! ) چند روزی اضافه می ماندند .. !  یا هواپیما دچار نقص می شد .. یا بچه ها به بهانه پیدا کردن دوست دختری زیبا .. از همه خواهش می کرد شبی دیگر اضافه بمانند !! ( البته بهانه برای توقف همیشه وجود داشت ! ) . خلاصه فرود دست خودمون بود .. اما برخاستن واقعآ غیر قابل پیش بینی بود ! و من نمی دونم چرا از بالا چیزی نمی گفتند !!؟

 ابلاغ پرواز به انگلیس ...

یادمه ماشاالله مداح تازه از سفر فرانسه به پایگاه برگشته بود .. و خیلی برای همه کری می خوند که .. چقدر بهش خوش گذشته است ..! حق هم داشت ماموریت ده روزه رو چهل روز مونده بودند ! و به اعتراف خودش می شد پانزده روزه برگردند .. ولی خب همون جور که اشاره کردم ... اشکالات قانونی و صد البته فنی آن ها رو این همه معطل کرده بود .. درست دو روز بعد از کری های ماشالله خان به من اطلاع دادند که برای ماموریت انگلیس و بعد امریکا آماده باشم ..! فکر می کنم اولین یا دومین پرواز نخودی وار من به آمریکا بود . چون یادمه ذوق داشتم ! قرار بود سر راه برای انجام ماموریتی در لندن فرود آمده و بعد از دو سه روز به سمت آمریکا پرواز کنیم . معمولآ چیز زیادی همراه خود نمی بردیم . فقط یک جفت کفش و یک دست لباس شخصی ... همین چون بقیه ملزومات رو در هتل یا پایگاه هایی که توقف می کردیم در اختیارمون قرار می دادند .. معمولآ هم به هتل شرایتون لندن وارد می شدیم . گروه پروازی ما همه یک دست و هماهنگ بودند .. فرمانده هواپیما مون هم انسانی خوش اخلاق و با مرامی بود . و به اصطلاح خاکی بود .. به طوری که من نخودی تازه وارد هم احساس خودمونی بودن رو می کردم ... یادمه به محضی که بلند شدیم .. همه چیز برایم تازه گی داشت .. سعی می کردم مثل زمانی که نوجوان بودم ، با اشتیاق به اعمال راننده اتوبوس دهات مون دقت می کردم .. !! برای همین بدون طی دوره و هیچ گونه آموزشی ، قبول شده و گواهینامه رانندگی گرفتم .. !   

حضور در لندن ...  

در باره ماموریت لندن و این که در این کشور چقدر اقامت داشته و چه کار هایی رو انجام دادیم در حوصله این پست نیست .. و اگه اشتباه نکنم در پست های قبلی به آن اشاره کرده ام . برای پرهیز از طولانی شدن بی مورد پست ، با اجازتون یک راست می روم سر اصل مطلب .. چون به اندازه کافی هم حاشیه رفته و هم به جاده خاکی زده ام !! و تنها به مواردی که از نگاه تاریخی برای جوون های نسل امروز اهمیت داره اشاره می کنم .. اون زمان مرسوم بود که  مسافران خانم حتمآ بدون چادر باشند !! البته من قانونی که صراحت به این موضوع داشته باشد را هرگز ندیدم .. اما فکر می کنم از اون مواردی باشه که نانوشته عرف شده بود !! خیلی دلم می خواست یک چند تا مثال از این نوع قوانین نانوشته که در همین نظام اسلامی حاکمه رو بنویسم .. اما به دلیل این که ممکنه مطلب ام سیاسی بشه ، منصرف شدم . به هر حال روزی که قرار بود به سمت آمریکا پرواز کنیم ، طبق معمول تعدادی مسافر برایمون آوردند ! معمولآ مسافران ماموریت های ویژه ما ، نورچشمی های وابسته به دربار و سفارت خانه ها بودند . چون جزء پرواز های برنامه ریزی شده ماهیانه و یا هفتگی نیروی هوایی نبود .. اما اون روز غروب وقتی در فرودگاه مسافران رو آوردند ، یک خانم چادری در بین آن ها بود . این رو هم بگم اون زمان وجود یک زن چادری آن هم در میان درباریان امری کاملآ عجیب بود . به همین خاطر همه بچه ها از فرمانده هواپیما تا من نخودی ، تو کوک این بابا بودیم ! حتی یادمه لودمستر هواپیما چون مسئولیت سوار کردن مسافر ها رو به عهده اوست ، در این باب پرسش هایی کرده بود و مشخص شد که بانوی فوق همسر یکی از سفرا و همشیره یکی از زنرال های شاهنشاهی بود ..!!

مشکوک زدن بانوی محجبه ..!!   

همون طور که در بالا اشاره کردم ، همه تو نخ این خانم محجبه بودیم ! ولی بعد از این که روی صندلی قارقارک ما نشست .. ذات خودش رو خیلی زود نشون داد .. و هنوز از زمین بلند نشده بودیم و معطل امور بار و مسافر بودیم که .. یواش یواش چادر از سرش لیز خورد طوری که پیراهن آستین حلقه ای اش و صد البته طلا و جواهرات گردنش به هدف خودنمایی و فخر فروشی به سایر بانوان نمایان شد .. یه ناوبری داشتیم که خیلی زبل و ختم بود . همون موقع یواشکی به ما گفت .. این مادمازل مشکوک می زنه !! و معتقد بود چادر رو برای حجاب و اعتقاداتش سر نکرده است ... بلکه برای پنهان کردن اشیایی است که به کمرش بسته است !! و توجه همه رو به شکم آن خانم که کمی ور قلمبیده بود جلب کرد ! راستش رو بخواهید هیچ کدوم از ما به شکم او دقت نکرده بودیم .. و با سخن ناوبر همه فکر کردیم شاید اموال عتیقه و قاچاقی رو حمل می کنه .. وگرنه چه عاملی سبب سرکردن چادر شده است .. !؟ منتها چون همسر یکی از مقامات سفارت خانه و از همه مهم تر همشیره ژنرال بود .. کسی جرآت بیان عقیده اش رو نداشت ! حتی با وجودی که مسلم شده بود چیزی روی شکم اش است !! کم کم این قضیه جدی شده به طوری که فرمانده هواپیما مجبور شد از یکی از خانم های مهماندار بخواهد به بهانه تنظیم کمر بند یه جور هایی سر از کار خانم در اورد !! خوب یادمه چقدر جناب فرمانده رو به خاطر این دستور ترساندیم !! و هرکی یه تیکه می آمد .. که از جان ات سیر شدی ..!؟ همین جا ماندگار می شی ..!! با دم شیر بازیت گرفته .. که مهماندار اعلام کرد خانم حامله است !!

 وقتی پای سفیر به میان می آید ... !

عدم سوار کردن بانوان حامله یک قانون واضح و روشنی در امور پرواز است . و هیچ خلبانی حق ندارد مسافر زن حامله ای رو سوار کند . خیلی مودبانه این امر به اطلاع خانم رسانده شد . او با وجود فخر فروشی های اولیه که هیچ کسی رو بلانسبت آدم به حساب نمی آورد .. این بار نرم شده و با خواهش و تمنا خواست هر جور شده با ما به این سفر بیاید .. می گفت خانواده ام امریکا هستند .. و هنوز یک ماه تا زایمانم باقی مونده و ... از اون جایی که اولش برای مهمانداران و لودمستر ها قیافه گرفته بود ، آن ها هم گیر داده بودند که باید پیاده شوی ما مسئولیت قبول نمی کنیم !! دیری نپایید که همون همراهان چاپلوس دست به کار شده و به آقای دکتر خوانساری نماینده اعلیحضرت و سفیر ارشد در منطقه اروپا اطلاع داده و ظاهرآ او هم به تیمسار خاتم فرمانده نیروی هوایی و سرانجام دستور اکید از پست فرماندهی نیروی هوایی که حضور آن بانو در هواپیما بلامانع است !! فراموش نکنید که این تماس ها در دوره ای رخ داد که تکنولوژی ارتباطات مثل حالا نبود ! و تنها وسیله ارتباطی تلفن بود ! اما همین چالش ها یکی دو ساعت پرواز ما رو به تآخیر انداخت .. البته این نکته رو اضافه کنم که اون موقع به دلیل عدم وجود سیستم های پیشرفته ای چون جی پی اس و .. ما در پرواز بر فراز اقیانوس کمی مشکل داشتیم و به کمک سیستم هایی چون " داپلر " و " لورن " مسیر یابی می کردیم . و اگه دستگاه های ناوبری مون ایراد پیدا می کرد ، در شب به کمک ستارگان با دوربین و کتابچه ای که از حرکت ستارگان داشتیم راه رو پیدا می کردیم .. و روز هم با کشتی های اقیانوس پیما و قایق های ماهی گیری یه جور هایی ارتباط بر قرار کرده و مسیر درست رو پیدا می کردیم .. !!

یک پارانتز  در باب دریا و اقیانوس و ننه جون !!  

با وجودی که مطلب طولانی شده است .. دوست دارم با اجازتون یه اعتراف کنم .. ! من از همون ایام نوجوونی از اقیانوس و دریا بد جوری می ترسیدم !! خنده داره که اون موقعی که ترس به دلم اومد هنوز دریا رو ندیده بودم .. اما شاید دلیل اش قصه های زیر کرسی مادر بزرگ ام بوده باشد که در باره اجل و سرنوشت همیشه می گفت .. او ن خدابیامرز روایت می کرد " پادشاهی یه شب خوابی رو می بیند .. روز بعد همه کسانی که تعبیر خواب می کردند رو احضار کرده و در باره خوابی که دیده بود می پرسد .. خلاصه تعبیرش چنین بوده .. در شب عروسی دخترت گرگ او را خواهد خورد !! پادشاه هم در وسط دریا یک قصر بزرگ می سازه .. شب عروسی دخترش خوشحال بوده که هیچ گرگی نمی تواند بیاید ..! دختر هم شادمان و سرحال قبل از رفتن به حجله سر میز شام همین طور که غذا می خورد ، از قطرات اشگ شمع که سر میز شام قرار داده بودند .. گرگی شکل می گیره و دختر پادشاه رو می خوره !! چه منطق بی در و پیکری !! خب از اون جایی که من از همون زمان کودکی تجسم گرا بودم .. تمام میزانسن های داستان ننه جونم رو به وضوح می دیدم ! و هرگز عقلم به افسانه و غیر واقعی بودن این رویداد عبرت آموز قد نمی داد !!  و کم کم من بچه خنگ و عقب افتاده به جایی که از گرگ ترسیده و خوف آن را به دل کوچک ام راه دهم ، از دریا که اون موقع برایم ناشناخته تر بود وحشت ام گرفت .. و حتی تا سال های بزرگ تری هم  همراه ام بود ! قابل توجه مربیان کودک !!

پرواز بر فراز اقیانوس ....

تجسم کنید شب باشه .. هوا هم تعریفی نداشته باشه .. شما هم از اقیانوس از دوران بچگی وحشت داری ... مضاف بر این که فیلم آواره های کوسه رو هم دیده باشی .. !! وای چه شود ..!!؟؟ قبل از پرواز وضعیت هوای حاضر و پیش بینی سه ساعت بعدی رو گرفتیم .. هوا تا کیلومتر ها هیچ تعریفی نداشت . ابرهای آلتا کمولوس بخش اعظمی از اقیانوس رو پوشانیده بود .. وزش باد هم زیاد بود .. ما با توکل به خدا و بعدش با اطمینان از چهار موتور توربوپراپ قوی که بر روی قارقارک مون نصب شده بود و با اتکاء به تجربه بسیار بالای فرمانده هواپیما و خلیانانی که چندین بار این مسیر رو طی کرده ولی قبول نشده بودند !! از زمین کندیم ... ان هایی که انگلیس تشریف برده اند می دانند که اون منطقه اغلب هوا ابری و همراه با بارندگی است .. وزش باد و باران به شیشه هواپیما و غرش دلپذیر  هواپیما و اوج گیری تدریجی آن بر فراز آسمان تاریک ، صحنه ای جذاب خلق کرده بود .. سعی می کردم در مسیری که پیش روی داریم به زیر پایم فکر نکنم .. چون حتی تصور اقیانوسی مملو از کوسه های ادمخوار در شب تاریک لرزه بر دل می انداخت .. ما به محض تیک آف به سمت جنوب غربی متمایل شده و به سوی جنوب قاره اروپا راهی شدیم .. طبق نقشه ابتدا باید از روی دریای مانش گذشته و پس از عبور از روی بخشی از خاک فرانسه و بعد هم گذر از از فراز خلیجی که نام ان را فراموش کرده ام ، به تدریج سمت مدار چهل درجه با عبور از روی کشورهایی چون اسپانیا و پرتغال گردش به راست کرده و به سمت غرب پرواز می کردیم ... البته بعضی از خلبانان کهنه کار گاهی اوقات مستقیم از اروپا سمت جزایر ازور پرواز می کردند که کار درستی نبود .. چون در صورت مشکل ایستگاه های کنترل زمینی که در مسیر های بین المللی تعریف شده اند ، به هواپیما دسترسی راداری نداشتند ..  و این مشکل ساز می شد .  

صحبت های تخصصی گروه پرواز ..

معمولآ بعد از این که هواپیما به ارتفاع مورد نظر می رسید .. بچه ها سر حرف رو در باب موضوعات مختلف گشوده و از هر دری سخن می گفتند .. معمولآ گفتار اولیه از غیبت همکاران آغاز شده و به معرفی پاچه خواران ، زیر آب زنان ختم می شد ! و اگه در پرواز همه چیز طبیعی و نرمال طی می شد ، روند بحث به مسایل فنی و اتفاقات پروازی که در گوشه و اکناف این کره خاکی رخ داده بود ، می رسید . خوب یادمه اون شب بعد از این که به ارتفاع مناسب رسیدیم .. یکی از بچه ها در مورد فرود موفقیت امیز یک فروند هواپیمای هرکولس آمریکایی در آب ، شروع به صحبت کرد ! اگر چه در پرواز یاد شده همه کروی پروازی سالم از سی  - ۱۳۰ بیرون امدند .. ولی بحث بر سر این بود که آن ها یا واقعآ شانس اورده اند .. یا این که واقعآ خلبانش از تبحر فوق العاده ای برخوردار بوده است .. و گرنه امکان نداره هواپیمای غول پیکری چون هرکولس در آب فرود ( دیچینگ ) نماید و به هواپیما و خدمه آن آسیبی نرسد .. ! مخصوصآ که بر روی اقیانوس مواج و متلاطمی هم قرار داشته باشی که از شانس بد شما منطقه انحصاری کوسه ها باشد .. دیگه کار همه تموم است .. !! خیلی دلم می خواست فریاد بزنم .. بابا تو رو جون اموات تون دیگه در باره اقیانوس و کوسه و دیچینگ حرفی نزنید .. !! ولی افسوس که در ان پرواز یک نخودی چشم و گوش بسته ای بیش نبودم !! تازه اگه قدیمی هم بودم ، باز روم نمی شد که بگم من عین بچه ننه ها از این تعریف ها می ترسم .. پس مجبور به تحمل و لرزیدن بودم .. !! از قدیم گفته اند هرگاه به موضوعی زیاد فکر کنی .. یه جورایی به سرت می آید .. !

وحشت بر فراز آقیانوس ..  

 چند ساعتی از پرواز مون گذشته بود .. و مدتی می شد که از فراز خاک پرتغال عبور کرده بودیم .. تا یادم نرفته بگم .. مسیر و ساعت پرواز بر فراز تمام کشور هایی که از روی ان ها عبور می کردیم ، قبلآ مجوزش از طریق وزارت امور حارجه اخذ شده بود ! و فکر می کنم تا ۴۸ ساعت اعتبار داشت .. هوا بی نهایت تاریک بود .. نیم ساعتی بود که دیگه کسی قصه کلثوم ننه برای همکاران اش تعریف نمی کرد .. !! دلیل ان هم خرابی وضع هوا و توربالانس شدید بود ! ما سعی کردیم با تماس به نزدیک ترین مرکز کنترل زمینی تقاضای ارتفاع بالاتری رو بکنیم .. از شانس بد ما هرچه بالا تر می رفتیم ابرهای باران زا قبل از ما اون جا حضور داشت تا با ساخته دست بشر دست و پنجه نرم کنه .. !! قیافه ناوبرمون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... طفلک شر شر عرق می ریخت ..! بد جوری ترسیده بود . همه دعا می کردیم از ابر های اتش زای  " سی . بی " خبری نباشه . نطق همه خود به خود کور شده بود . فرمانده هواپیما سعی می کرد خود رو خونسرد نشون بده .. و با کم کردن از سرعت هواپیما کمی از اون بالا پائین پریدن های هواپیما که مثل پر کاهی در نوسان بود ، کاسته شده بود . ولی تکان های شدید همچنان ادامه داشت . گاهی هم صدای برخورد دانه های تگرگ به بدنه هواپیما ، ریتم بسیار وحشتناکی رو به وجود اورده بود .. همه زیر زبون دعا می خواندن .. بدبختی این بود که تا ساعت ها پرواز چه به جلو چه به عقب ، هیچ نشانی از خشکی نبود ! و این بدترین حالت در اون تاریکی و ظلمات شب  بود . در چنین شرایط بحرانی ناگهان صدای برخورد شدیدی امد ...

پرواز زیر بارانی از ضربات کوبنده و مرگبار !!

چشمتون روز بد نبینه الهی ... خدا هیچ بنده ای رو در چنین شرایط دشوار قرار ندهد .. واقعآ غیر قابل بیان و تصور است .. کافی است چند لحظه خودتون رو جای ما یا جای ان مسافران بیچاره و ناآگاه از مسایل پرواز گذاشته و شرایط رو تجسم کنید .. شب تاریک ، تکان های شدید ، بالای اقیانوسی وحشتناک ناگهان در میان صدا های عجیب و غریب و ترسناک برخورد تگرگ به هواپیما ، ناگهان صدای ضربه شدیدی امده و متعاقب ان صدای ضربات بسیار محکم و کوبنده از سراسر هواپیما در ان شرایط هم اضافه شود !! از حال و روز همکارانم در اون لحظه خبری نداشتم .. ولی خودم چون در جریان نبودم ، بدجوری زبونم بند امده بود !! تنها دلگرمی ام نگریستن به عقربه ای دی آی و ارتفاع سنج هواپیما بود که نشون از تعادل هواپیما داشت .. شاید قدیمی ها می دونستند چه اتفاقی افتاده است .. ولی قبول کنید که کسی را یارای سخن گفتن در ان شرایط نداشت .. و تنها فرمانده هواپیما و ناوبر شدیدا دست به کار بودند ... بقیه در بهت و وحشت به سر می بردند .. معمولآ در شرایط اضطراری فقط کاپیتان کنترل رو در دست گرفته و کمک خلبان و بقیه گروه هیچ حرفی نمی زنند ، جز موارد مورد نیاز .. که در این مورد خاطرات زیادی از رشادت های پیشکسوت های خلبانی دارم ... حتی در یک مورد که موشکی به سوی یکی از تانکر های ما توسط جنگنده های عراقی شلیک شده بود ، به خاطر شجاعت و مهارت خلبان با تجربه ایرانی اش با مانور های فراوان و ترفند های پروازی عاقبت موشک رو به انحراف کشونده و به کوه می زندش ... !! فراموش نکنیم که هواپیمای ایرانی فوق ، یک فروند بوئینگ ۷۰۷ سوخت رسان بوده است .. ! نه یک شکاری قبراق ! و تعجب کارشناسان هوایی را بر انگیخت .. ببخشید باز بی راهه رفتم .. اما ... حالا سری به قسمت مسافران هواپیمای هرکولس می زنیم ..

فریاد دلخراش مسافری بی پناه ... !

همه اون ترس و اضطرابی که من تحمل می کردم ، چندین برابر بیشتر از آن را مسافران داخل هواپیما مواجه بودند ... و چقدر سخت و وصف ناپذیر است .. صداهای جیغ و فریاد مسافران از لحظه ای که صداهای غیر طبیعی و ناهنجار برخورد جسمی سخت به بدنه هواپیما کوبیده می شد ، شدت گرفته و طبیعی است که ما به حساب وضعیت پیش امده می گذاشتیم .. نمی دونم چند دقیقه در همین حالت مسخ و وحشت قرار گرفته بودم ..!؟ اما بعدش وقتی مهندس پرواز کهنه کار و با تجربه به من گفت که .. نترسید قربان سیم آنتن پاره شده است .. با توجه به اطمینان ام از تعادل هواپیما کمی آروم گرفتم .. تازه در این لحظه بود که صداهای پائین رو به وضوح شنیدم .. در میان فریاد ها .. صدای یک زن که بیشتر به ناله شبیه بود ، بیشتر و رسا تر از بقیه به گوش می رسید .. در همین موقع در گوشی شنیدم که خانم مهماندار به فرمانده هواپیما می گوید .. خانم حامله داره وضع حمل می کنه .. و بعد بلافاصله تصحیح کرد که احتمال داره بیچاره بچه اش رو سقط کرده باشه .. !! کاپیتان خطاب به گروه پائین گفت .. ببینید کسی از مسافران از امور پزشکی چیزی می داند .. !؟ و به دنبال آن شنیدم که با مرکز کنترل ترافیک لاجس تماس گرفته و اعلام وضعیت اضطراری و تقاضای حضور امبولانس پای هواپیما رو گرد .. البته این رو بگم که صدا مرکز لاجس خیلی ضعیف بود .. از سوی دیگر شانسی که این خانم آورده بود ، یک خانم ایرانی پرستار که تازه بازنشسته هم شده بود در هواپیما حضور داشت .. و ان طور که بعدها شنیدم ؛ اگه کمک های او نبود صدر در صد هم مادر و هم بچه تلف می شد ...

 

فرود اضطراری در لاجس ...

 شانس بسیار بزرگی که آوردیم ، هوای منطقه جزایر ازور خوب بود .. اصلآ فکرش رو هم نمی کردیم که وضعیت هوا و دید رو عالی توصیف کنه .. در حین پرواز یکی از مهماندارن مرتب کتری های هواپیما رو به برق زده و آب جوش تهیه می کرد .. تا یادم نرفته بگم در هواپیماهای سی - ۱۳۰ اگه اشتباه نکنم چیزی حدود ۲۳ تا جعبه کمک های اولیه تعبیه شده است . که اون زمان بسیار مجهز و دارای لوازم گرانقیمتی چون کپسول های به هوش اورنده ، مرفین ؛ انواع آتل های شکسته بندی و بانداژ های استریل به همراه انواع داروهای مسکن در ان ها پیش بینی شده بود .. که خیلی برای رسیدگی به حال اون زائو موثر بود . ولی متآسفانه بعد از انقلاب همه مرفین ها و داروهای گرانقیمت آن ها رو تاراج کرده و جز چند بسته باند و پنبه و مرکورکروم چیزی در ان ها به جا نگذاشتند ..!! یادمه کپسول های ضد بی هوشی را می شد به راحتی جلوی بینی هر ادم بی هوشی شکست .. وطولی نمی گذشت که به حال اولیه بر می گشت . تمام دارو ها طبق تاریخ تعین شده تعویض می شدند .. بگذریم .. به کمک مهماندار و اون خانم پرستار از خانم موند بالای درباری به خوبی مراقبت کردند .. بعد ها پرستاره می گفت .. همین خانم زائو .. در فرودگاه بد جوری به او حضور وی در این پرواز اعتراض می کرده .. حتی شنیده بود که با صدای بلند گفته بود .. این جا مگه شمس العماره است که هر ننه قمری با ما همسفر بشه .. !! خب قسمت این بود که همین ننه قمر به کمک خداوند جون خود و فرزند دخترش رو نجات بده ..

 توقف اجباری در لاجس ...

با وجودی که هیچ کس امیدی به زنده ماندن در شرایط آن شب رو نداشت .. به لطف خداوند خیلی عالی و حتی زودتر از ساعت پیش بینی شده ( به خاطر تغیر مسیر باید ) در فرودگاه لاجس فرود امدیم . در این جزیره بزرگ و زیبا همه جور امکانات رفاهی و تفریحی وجود داشت .. از همه مهم تر آب و هوای بسیار عالی و دل انگیز آن بود .. شب بقدری خسته و داغون بودیم که حتی فرصت نکردیم به ابوطیاره مون نگاه کنیم .. !! با ماشین گروه راهی هتل که چه عرض کنم .. متل شدیم . روز بعد ابتدا با رمپ بزرگ لاجس رفته تا از وضعیت هواپیمامون با خبر شویم .. وای که چقدر مضحک شده بود .. رد شلاق هایی که بر بدنه کوبیده شده بود ، و حتی جاهایی رو قر کرده بود .. معلوم بود . مهندس پرواز گفت .. امکان پیچیدن به دور ملخ و سرنگون کردن هواپیما خیلی زیاد بود .. خلاصه خدا به یکی از ما ها رحم کرده بود .. همه می گفتند قسمت آن بچه کوچکی بود که بر فراز اقیانوس بدنیا آمده بود .. !! و از صدقه سر او ما زنده مانده ایم ! بعد از اعلام خسارت به تهران .. راهی بیمارستان شدیم . خانم محجبه حالش زیاد خوب نبود .. ظاهرا خون زیادی ازش در هواپیما رفته بود .. بچه رو هم ندیدیم .. چون می گفتند نارس است ! اون موقع من معنی این اصطلاحات رو اصلآ نمی دونستم .. ! به هر حال بعد از یک هفته هواپیمای هرکولس بعدی که سر راه در لاجس فرود امده بود .. قرار شد مسافران و محموله ما رو به آمریکا ببرد .. و ما هم یک هفته بعد از آن راهی آمریکا شدیم .. البته در طول حضورمون در پایگاه به مسافرمون سر می زدیم .. دیگه حالش خوب شده بود .. بچه اش هم سالم بود ..  

 جلوه ای از انسانیت ...

اما جالبه بدونید.. بعد از این که هواپیمای سی - ۱۳۰ بعدی که فکر کنم فیروز زبل بود  ، مسافران ما رو با خود به امریکا برد .. یه روز که برای سرکشی و احوال پرسی از مسافر غریب مون سر به بیمارستان پایگاه زدیم ، با کمال تعجب دیدیم که همون خانم پرستار در بیمارستان مانده و همراه بقیه به سفر خود ادامه نداده است .. ! همان موقع بود که طفلک پرستاره نطق اش باز شد و تعریف کرد که همین خانم چقدر در فرودگاه لندن او را تحقیر کرده بود .. !! جالبه می گفت .. بقدری عصبی شده بودم که دلم می خواست با پرواز بعدی به امریکا بروم .. اما قولی که به فرزندانم داده بودم ، باعث شد تحمل کرده و فیس و افاده خانم باکلاس و از ما بهترون رو تحمل کنم .. حتی در هواپیما سعی کردم در صندلی ای بنشینم که پشت ام به او باشد .. اما وقتی فهمیدم به کمک ام نیاز داره .. همه چیز رو فراموش کردم . و حتی وقتی احساس کردم بیچاره در این جزیره تنهاست .. بهش قول دادم نزدش بمونم .. ! شاید باورتون نشه .. ان ها خیلی با هم صمیمی شده بودند .. خانمه از ما که مرتب به او سر می زدیم تشکر و قدردانی می کرد .. یادمه می گفت دوست دارم اسم دخترم رو .. دریا ، طوفانه ، نرجس ( بر وزن لاجس ) بگذارم . متخصصان لاکهید هواپیمای ما رو بهتر از روز اول تعمیرش کردند .. ولی به ما در این مدت خیلی خوش گذشته بود .. تا این که برای سفر به امریکا اماده شدیم .. این بار فقط سه مسافر داشتیم .. همون خانمه و دخترش به همراه ان خانم پرستار که واقعآ درس انسانیت رو به همه ما داد ... الان باید اون دختر کوچولویی که در آسمان به دنیا امد حدود سی و چهار - سی و پنج سال سن داشته باشه .. شاید در آمریکا مانده باشد و شاید هم خواننده این سایت باشه ..

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:46  توسط بهروز مدرسی  |