تبليغاتX
عشق به پرواز - ماموریتی مشترک با کلاه سبزها ..
بیان ماجراها و خاطرات ايام پرواز وجنگ برگرفته از سايت www.oldpilot.ir/
  ماموریتی مشترک با کلاه سبزها ..

 پروازی خطرناک بر روی خاک عراق با کلاه سبزها  

دوستانی که از اینترنت ضعیف استفاده می کنند و یا حوصله مشاهده بخش های تبلیغی سایت را ندارند ، لطفآ برای خواندن مطلب به وبلاگ مراجعه فرمایند ..اینجا  

2moam54hmol5qr99728s.gifzoxowhvn07ow08v9yfm5.jpgce2td9gclw2uwrq7na25.jpgy3qpb8toex3mxnp7q24m.jpg

ماموریتی مشترک با کلاه سبز ها .. عنوان مطلب این پست است که تقدیم می کنم به همه دلاور مردان قهرمان و تکاوران ارتش که هرگز ذره ای در دفاع از کشور کم نگذاشتند .. و من خوشحالم که در طول سال ها خدمت ام مخصوصآ در ایام جنگ تحمیلی ماموریت های گوناکونی با این عزیزان انجام داده ام . تمام نوشته های آغازین ام در این صفحه صرفآ بهانه ای است برای معرفی یکی از همین قهرمانان که فرمانده یکی از تیپ های نیروهای مخصوص است . نمی دونم چگونه احساس خود رو از لحظه خواندن کامنت این افسر شجاع بیان کنم .. این فرمانده هم چنان که در عرصه جنگ گمنام جنگید و افتخار آفرید .. اکنون بر عرصه وب هم می خواهد گمنام باقی بماند .. خدا پشت و پناه اش باشد .

چند شب پیش پسر عزیزم آقای امیر محمود بازیار پیغامی برام فرستاد که عمو .. سایت چرا قاطی کرده ؟ فکر کردم مثل همیشه مشکل سرور است .. اما چشمتون روز بد نبینه .. همین که وارد سایت شدم .. با کمال تعجب دیدم تصاویری از شهدای غزه و شعار های تندی به زبان عربی و ترکی بر آن درج شده است . نمی دونم چه گونه حال و روزم رو شرح بدهم ... فقط یادمه دست و پایم شروع به لرزیدن کرده و آب دهانم خشک شد .. به زحمت جی میل رو باز کردم تا به طراح محترم ان جناب امیر عظمتی قضیه رو گزارش کنم .. ناگهان دیدم انلاین است .. نفهمیدم چه جوری قضیه رو براش نوشتم .. !! همزمان هم سام عزیز از سوئد و جناب بازیار هم از تهران برام کامنت می نوشتند .. نمی دونستم پاسخ کدوم یک رو بدهم .. فقط یادمه جناب عظمتی نوشت درست شد ..!! اصلآ باور نکردم که سایت برگشته .. ! خلاصه بعد از چند ساعت .. حدود نیمه های شب بود که دیدم دوباره آقایون تشریف آورده و سایت رو هک کرده اند !! چون امیر خواب بود .. براش نامه نوشتم .. ولی دیگه مثل لحظه اول ناراحت نبودم .. روز بعد وقتی چشم باز کردم ، یک راست رفتم سراغ سایت . دیدم باز جناب امیر عظمتی نازنین ان را برطرف فرموده راستش نمی دونم چه جوری از این جوون تشکر کنم ؟ این زحمت رو به شما یاران همدل واگذار می کنم  تا هر جور صلاح می دانید در سایت پر محتوای او ازش تشکر کنید (اینجا ) .. تا بدونه دلی رو در آن شرایط شاد کردن چه عواقبی داره .. ممنون از همه شما

کلام اخر این که ... همه می دونند من چقدر ادم حساسی هستم .. مخصوصآ روی خوانندگان سایت ام تعصب خاصی دارم . اگه یادتون باشه چندی پیش نوشتم هر کی دوست داره عضو سایت وزین بالاترین بشه به من نامه بفرسته تا برای یکی از دوستان عزیزم آن را بفرستم .. خب طبق معمول تعدادی از خوانندگان عزیز برایم نامه فرستاد و در خواست عضویت کرد .. اما مدتی گذشت و خبری نشد .. چون حواس درست و حسابی ندارم یادم نبود چه عزیزانی درخواست داده بودند .. فقط شبنم نازنین و همسر عزیزشون حسین جان رو یادم بود .. وقتی از ان ها پرسیدم که دعوتنامه رسیده .. گفتند نه .. خواهش کردم دوباره این کار رو بکنند .. تا این که دیروز دیدم دوست عزیزم ایوان ادرسی که به من داده با ادرسی که پای کامنت نوشته فرق دارد !! راستش رو بخواهید خیلی عصبی شدم . و قصد داشتم از همه اون عزیزان عذر خواهی کرده و بگویم .. روی من دیگه حساب نکنند .. !! چون احساس کردم سر کارم گذاشته اند .. اما چون با شخصیت ایوان آشنا هستم و کامنت اش رو خواندم که اشتباه سهوی بوده است از همه ان عزیزان از جمله استاد طبیبیان .. شبنم نازنین و همسرشون .. محسن و سایر عزیزانی که قبلآ درخواست نوشته بودند .. بار دیگر تکرار کنند .. !!

 ds351uyk50hg13eoqi5p.jpg

آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد .

شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی

مرکز آپلود عکس ایرانی 

 

 آشنایی با کلاه سبز ها ..

قبلآ نوشتم به خاطر شغل پدرم ما در پادگاه " قوشچی " ۴۵ کیلومتری ارومیه ( رضائیه ) زندگی می کردیم . اون زمان یعنی سال ۱۳۴۷ پادگان قوشچی تا کلاس سوم دبیرستان امکانات تحصیلی نداشت . و من مجبور شدم برای ادامه تحصیلاتم به تهران بیایم . در خیابان نواب چهارراه بابائیان کوچه اناری به اتفاق عمه و مادر بزرگم در خانه ای اجاره ای زندگی تحصیلی ام رو آغاز کردم . در دبیرستان علامه نرسیده به سه راه سلسبیل کلاس دهم رو شروع کردم . در همین جا بود که افتخار همکلاسی و دوستی با استادم جناب محمود فرنودی رو پیدا کردم . ماهی ۱۵۰ تومن ( تک تومنی !) برایم کمک هزینه تحصیل می فرستاد . و جالبه بدونید گاهی اضافه هم می امد !! تازه کرایه خونه هم می دادیم . در همین خونه بود که حاج خانم برایم از قول عمه و مادر بزرگم برام به امریکا نامه می نوشت ! و در مراجعت اعلام کرد .. عاشق ام شده است  !! ( اینجا ) . بگذریم .. در همون زمان هایی که تحصیل می کردم یک روز شوهر دختر عمه ام که سروان تیپ هوابرد شیراز بود برای گذروندن دوره ای ویژه از شیراز به تهران آمد . خدا بیامرزدش .. سروان " آقا جانیان " خیلی خوش تیپ بود . یادمه همه دختران محصل و دبیرستانی محو تماشای او می شدند !! آن ها یک ماه در منزل ما بودند ...

یک پارانتز به گذشته ... !

در همون زمانی که در خونه ما به اتفاق دختر عمه ام میهمان بودند .. دوستان جناب آقاجانیان برای دیدن او به خونه ما می امدند .. یادمه یک روز غروب که از دبیرستان به خونه برگشتم .. دیدم جلوی منزل ما خیلی شلوغ شده است .. دلم ریخت ..! فکر کردم مادر بزرگم فوت کرده است . خیلی دوستش داشتم . اما وقتی به چهره ها دقت کردم دیدم اغلب لبخند روی لبانشونه ..!! خیالم راحت شد که ( ننه آقا ) نمرده است .. پس چه اتفاقی افتاده که این جور همهمه است .. بچه محل ها وقتی چشم شون به من افتاد بعضی هاشون سمت ام اومده و حسابی حال و احوال کردند ..! شوکه شده بودم که چرا ناگهان مورد توجه در و همسایه قرار گرفته ام ..!! یک دوستی داشتم به نام " جبار " جلو اومد و گفت .. ناکس بی معرفت .. تو با  " علی نظری " فامیل هستی و صداش رو در نمی اوردی  .. !!؟ برای یک لحظه نفهمیدم از کی حرف می زنه .. ؟ ما فامیلی به اسم نظری نداشتیم .. گفتم منظورت چیه .. ؟ گفت .. تو یعنی علی نظری خواننده معروف رو نمی شناسی ..!!؟  فکر کردم شاید اشتباه گرفته .. حتمآ خونه همسایه های رفته .. و گرنه علی نظری کجا ما کجا ..!! راستش رو بخواهید از کودکی که در قوشچی بودم عاشق صدای گرم این خواننده کوچه بازار بودم .. و بعضی از ترانه های او رو زمزمه می کردم .. ( به من بگو ای سنگ صبور .. تو صبوری یا من صبور .. ) وقتی وارد خونه شدم .. مرد لاغر و غریبه ای را دیدم و فهمیدم آقای نظری است که برای دیدن آقاجانی به خونه ما امده بود .. و چقدر بعد ها پز این خواننده رو می دادم .. دیگه ندیدم تا در مراسم خاک سپاری هایده دیدمش که پیر شده بود .

شوخی بی مزه دوستان ... !

واقعآ از این که این همه به حاشیه می رم عذر می خواهم .. ولی حیف ام اومد این خاطره را که از هوابرد شیراز  دارم نگم ..!! سال ها از ماجرای حضور سروان آقاجانیان در منزل ما گذشته بود . دیگه من اون محصل جوان دبیرستان علامه نبودم .. بلکه درس ام تمام شده و به نیروی هوایی شاهنشاهی پیوسته بودم .. از امریکا برگشته بودم .. و تازه مدت کمی بود که کارم رو در خط پرواز سی - ۱۳۰ آغاز کرده بودم . در نخستین ماموریت ام به شیراز قصد داشتم بعد از سال ها  دختر عمه ام وجناب آقاجانیان که سرهنگ شده بود رو ببینم . از یکی از همکارانم که بچه مشهد بود ( مهدی هاشمانی ) پرسیدم .. محله ای که هوابردی ها در شیراز اقامت دارند چه نام دارد ..!!؟ او هم بدون این که عواقب شوخی اش رو بداند .. گفت .. " شیرین بیان " !! خیلی عذر می خواهم این آدرس محله بد نام ( نجیب خانه ) شهر شیراز بود که به من از همه جا بی خبر گفته بودند .. !! بعد از چند روز پرواز چتر بازی در شیراز ، یک رو رو مرخصی گرفته تر تمیز کردم و به قصد خونه دختر عمه ام از پایگاه بیرون امدم .. هر تاکسی که سرعت اش رو کم می کرد .. وقتی نام شیرین بیان رو می شنید .. چپ چپ نگاهم کرده و به راه اش ادامه می داد .. یک ساعتی معطل شدم .. این بار خواستم کلک زده و بگم مستقیم .. و سپس از راننده خواهش کنم مرا به اون محل ببرد .. داخل تاکسی چند تا خانم حضور داشتند .. من از راننده پرسیدم آقا مسیرتون به شیرین بیان هم می خوره ..!!  دیدم یکی از خانم ها زیر لب گفت .. اوا خاک عالم چه بی حیا ..!! دوزاری ام نیفتاد .. راننده که خیلی پر رو بود .. گفت اون جا چه کار داری .. !؟ من هم خیلی ساده و صادقانه گفتم .. دختر عمه ام اون جاست !!! دیگه خودتون اون شرایط رو حدس بزنید که چه چی گذشت ... بعد از کلی سر کار بودن ، آخر فهمیدند یکی با من شوخی ناجوری کرده است ..!!

 پرواز با چتر بازان و نیرو های ویژه  

از روزی که به خط پرواز سی - ۱۳۰ آمدم ، همیشه بخشی از ماموریت ها و پرواز هایم با نیرو های ویژه هوابرد و چتر باز ها  بود . معمولآ هفته ای یکی دو بار پرواز چتر بازی داشتیم . می دونید که یک ساعت پرواز مساوی با شش ساعت پرواز معمولی است ! دلیل آن را در مطالب قبلی توضیح دادم . ولی باز هم عرض می کنم .. در پرواز های معمولی هواپیما پرشرایز شده و برای سرنشینان شرایط روی زمین مهیا می شود . اما در پرواز های چتر بازی چون به خاطر باز کردن در ها پرشرایز تخلیه می شود ، فشاری که به گروه پروازی در ارتفاع بالا وارد می شود ، بر سیستم عصبی و گردش خون تآثیر منفی می گذارد .. انگار شخص بالای کوه قرار دارد ! اما پرواز های چتر بازی برای ما یک حسن هم داشت . و ان این که مطمئن بودیم شب در خونه خودمون هستیم !! چون پرواز های دیگر معلوم نبود شما شب به موقع برگردی .. !! بدی هوا ، خرابی هواپیما ، ابلاغ ماموریتی دیگه .. و غیره به همین دلیل روز هایی که کار داشتم .. و از طرفی دلم می خواست پرواز کنم .. بهترین ماموریت همانا پرواز چتر بازی بود . البته همیشه با بعضی از اساتید پرش آزاد بحث داشتیم ... آن ها خواهش می کردند .. بعد از ریختن چترباز ها ارتفاع رو از حد قانونی بالاتر گرفته تا آقایون از پرش آزادشون لذت بیشتری ببرند ..!!  

پرواز به شیراز برای چک خلبانی

راستش رو بخواهید از وقتی بحث خاطرات مردونه و زنانه پیش امده ، سعی می کنم هر چه حواشی به ذهن ام می رسه سریع بازگو کنم .. قبلآ هم عرض کردم برای چک کردن خلبانان سی - ۱۳۰ مدت یک هفته گروه پروازی با استاد خلبان شیراز رفته و در ان جا تمرین چتر بازی ، بار ریزی هوایی و همه نوع رد یابی شبانه و غیره رو انجام می دهند .. و باید اعتراف کنم این عملیاتی که نام بردم سخت ترین و حساس ترین پرواز برای یک خلبان است . و تا در این ازمون ها کسی قبول نشه .. اگر چه خلبان است .. اما تاکتیکال ( عملیاتی ) نیست . و در هر ماموریتی نمی تواند شرکت کند . یادمه هواپیمایی ملی ایران تازه فوکر ۱۰۰ خریداری کرده بود و برای تکمیل کادر پروازی اش  از خلبانان نیروی هوایی دعوت کرده بود . در این میان یک معلم خلبان شمالی داشتیم که به خاطر این که او را انتخاب نکرده بودند خیلی حالش گرفته شده بود .. در همین گیر و دار ماموریت شیراز خورد .. جمع زیادی از بچه ها برای چک شدن به ماموریت شیراز اعزام شدند . از قضا  استاد خلبان عصبانی که از ناراحتی مدتی بود ریش های خود رو نتراشیده بود با بچه ها به این ماموریت آمد ... و برای این که عصبانیت خود رو نشون بده ، به همه اعلام کرد که روزی دو سورتی پرواز باید انجام بگیره ..!! معمولآ رسم بر این است که در طول هفته ، روزی یک سورتی تمرین صورت می گیره .. و بچه ها از این وضع ناراحت بودند ...

شوخی با استاد خلبان عصبانی ... !!

بچه ها دست به دامان من شدند .. چون من فقط به عنوان کروی پروازی امده بودم .. و در تمرین ها شرکت نمی کردم . یادمه قبل از این که از تهران تیک اف کنیم ، یک سروانی به کابین امد و یک باکس سیگار وینستون به استاد خلبان داد و خواهش کرد آن را به دوستش در شیراز برساند .. وقتی شیراز رسیدیم فکر کردیم شاید از ناراحتی و عصبانیت گفته روزی دو سورتی .. اما با گذشت دو روز ، بچه ها واقعآ داغون شده بودند .. خب من اون موقع حسابی شیطون بودم .. و به راحتی تقلید صدای زنان رو انجام می دادم .. اما با همکاران خودم .. نه پیشکسوتان و استاد خلبان ها !! وقتی دیدم وضع این چنین است ، به خلبان های جوان قول دادم که کاری می کنم که یک سورتی هم انجام ندهد !! یک شب که از پرواز به هتل آمدند ، با صدای زنی که خیلی مضطرب و ناراحت است .. با استاد حرف زدم .. با همون لهجه زیبایش پرسید شما .. !؟ گفتم من خواهر همون افسری هستم که از تهران براش سیگار آوردی ..!! زدم تو خال باورش شد .. و بعد زدم زیر گریه .. حالا گریه نکن کی بکن .. او هی دلداری می داد ..!! گفتم قصد دارم خودم رو بکشم .. تا این که شماره و نام شما رو در جیب برادرم پیدا کردم .. با خود گفتم شما فرشته نجات من هستید .. گفت چرا من .. ؟ گفتم چون خلبانان همه روشن فکر و با سواد  هستند  .. !! کمی مکث کرد و گفت .. من فردا شب می تونم شما رو ببینم .. دوباره زدم زیر گریه .. که شب ها بردارم خونه است نمی تونم بیایم ..! گفت باشه فردا عصر چطوره .. ؟ قبول کردم ! معنی و مفهوم اش ای بود  که سورتی عصر کنسل شده است .. خلاصه بگم .. بقدری این بابا رو سر و کار گذاشتم که حتی یک روز کلآ پرواز رو تعطیل کرده و به دنبال من بود .. ! هر بار یک دلیل می اوردم .. قرار های ما هم در داخل شهر بود .. دیگه شک کرد که سر کارش گذاشتن .. یقه یکا یک بچه ها رو گرفت .. ولی یک درصد هم شک نکرد که سراغ من بیاد ! حتی رفته بود یقه یک لودمستر قدیمی شیرازی ها رو گرفته بود که سابقه تقلید صدا داشت .. ! او قسم خورده بود که فقط با همکارانش شوخی می کنه . خلاصه همه از خنده روده بر شده بودیم .. و فقط دو روز پرواز اضافی رفت .. فقط موقع برگشتن به تهران . به من گفت ... از این می ترسم به همسرم چیزی از این ماجرا تعریف کرده باشند ..!!!

************ 

 پایگاه یکم ترابری - زمان جنگ

 از این که شش پاراگراف اضافی به عنوان مقدمه نوشتم ببخشید .. قصدم این بود با نگرش و نوع کارم با تکاوران و چتربازان آشنا شده باشید .. و بدونید که نیروی هوایی با پرسنل هوابرد و تکاوران کلاه سبز چقدر در ارتباط بوده و هستند .. با آغاز جنگ مسئولیت این نیرو ها خیلی افزایش یافت . به طوری که بار اصلی ماموریت های شناسایی و شبیخون و از کار انداختن مواضع دشمن به عهده این قهرمانان بود . اغلب ماموریت های آن ها خطرناک و نفس گیر بود . و باید به عمق خاک دشمن نفوذ می کردند .. من افتخار دارم چندین ماموریت بزرگ با این دلاور مردان داشته ام . که به یکی دو تا از آن ها اشاره کرده ام . از جمله عملیات نجات یکی از خلبانان شکاری ( اینجا ) .. آن چه مسلم است در زمان دفاع مقدس  ارتش به ویژه نیروی هوایی ماموریت های ویژه و محرمانه فراوانی رو به مورد اجرا گذاشته بود .. که به غیر از همان گروه پروازی بقیه پرسنل به خاطر حساسیت کار از ان بی اطلاع بودند .. چون روش کار به این صورت بود که دستورات پروازی و جزئیات ماموریت ها رو تنها به گروه پروازی مورد نظر ابلاغ می کردند و هیچ کس دیگر حتی معاونان گردان از جزئیاتش بی اطلاع بود ..

 احضار به دفتر حفاظت اطلاعات ..

 در اوج جنگ یک روز که به اداره آمدم ، هنوز ساعتی از ورودم به خط پرواز نگذشته بود که دیدم تلفن دفتر به صدا در امد .. یک سرپرست داشتیم که هر گاه تلفن از شخص مهم به او می شد ، ناخودآگاه از جای خود بلند شده و با نزدیک شدن به دیوار طوری که هیچ کس صدای او رو نشنود ، مشغول گفت و گو می شد . و ما تقریبآ با عکس العمل های او دقیقآ حدس می زدیم که طرف مقابل چه کسی می تونه باشه !! بنده خدا دست خوش نبود .. حتی گاهی تعظیم هم می کرد ..!! حرکات او سبب شده بود گاهی برای شوخی و خنده از راه دور حرکات لب های او رو خوانده و برای دوستانمون تعریف کنیم .. البته من که فن خواندن لب رو بلد نبودم .. منتها از خودم سخنانی می گفتم که موجب مزاح و خنده دوستان می شد .. ! اون روز هم با سریع بلند شدن سرپرست .. دلم گواهی داد که تلفن باید از شخص یا محل مهمی باشد ..! چون از نوع چسبیدنش به دیوار و اطراف رو پائیدن اش معلوم بود باید خبر هایی باشد . بعد از قطع کردن تلفن .. با انگشت سبابه اش اشاره کرد که به حضورش روم ..! فکر کردم می خواد دوباره گیر بدهد .. وقتی نزدیکش اش رسیدم .. خیلی اهسته گفت : باز دوباره چه دسته گلی به آب دادی !!؟ گفتم چطور مگه .. ؟ گفت همین الان می روی خدمت برادر ایکس در حفاظت اطلاعات .. فهمیدم که باز برام زده اند .. !! چون هر از گاهی من رو برای شوخی و خنده های بی مورد احضارم می کردند .. ! وقتی توضیح می دادم زمان جنگه و من دارم روحیه می دهم ..  بنده خدا ها هم زود قانع می شدند .. و با لحن خیلی دوستانه تذکر می دادند که رعایت کنم .. ! 

 دفتر حفاظت اطلاعات منطقه هوایی مهرآباد ..

از این که این بار نام برداری که احضارم کرده بود فرق می کرد ، دلم به هزار راه رفت .. چون گزارش هایی که بر ضد پرسنل می شد ، معمولآ مدتی طول می کشید تا مورد بررسی قرار گیرد . من هم ادم ساده و معمولی که نبودم .. از لحظه ای که صبح وارد خط پرواز می شدم  تا داخل هواپیما و محل ماموریت همواره سر به سر دوستان و همکاران می گذاشتم .. و طوری راحت بودیم که اصلآ خشونت جنگ رو احساس نمی کردیم . و یکی از دلایلی هم که سخت نمی گرفتند ، پرواز های روزانه و دایمی ام به مناطق جنگی بود .. خلاصه با ترس و لرز خودم رو به جلوی دفتر حفاظت اطلاعات منطقه رسوندم ! راستش رو بخواهید خجالت هم می کشیدم .. چون از اخرین احضارم و شوخی با حاج آقا ، خلبان شهید ستاری ( سرتیپ خلبان جمشیدی ) هنوز مدت زیادی نمی گذشت  ( اینجا ) ..  با ذکر چند صلوات  وارد دفتر حفاظت شدم .. سرباز عبوس جلوی در بقدری پر رو بود که نه تنها فراموش کرده بود این جا ارتش است و احترام همه واجب .. بلکه حتی جواب سلام ام رو هم نمی داد ..!! لابد فکر کرده بود چون جای حساسی کار می کنه .. بقیه باید از او حساب ببرند !! بهش گفتم من رو برادر فلانی احضار کرده است .. با خونسردی هر چه تمام تر نام ام رو پرسید .. و بعد از بازدید بدنی به درون دفتر راهنمایی ام کرد .. بعد از دقایقی که برایم یک عمر گذشت .. برادری خوش برخورد وارد اتاق شده و پس از احوالپرسی گرم .. به من تبریک گفت .. !! من که گیج شده بودم و فکر می کردم منو با شخص دیگری اشتباه گرفته است .. همین جوری مات و مبهوت نگاهش کردم ... !!

ابلاغ تلویحی ماموریت ...

 برادر وقتی حالت اضطراب و نگرانی ام رو دید ، با لحنی دوستانه و لهجه شیرین اصفهانی گفت .. جناب مدرسی تعجب می کنم  چرا این همه بی حوصله  هستی ..!!؟ ما تعاریف زیادی از روحیه شما شنیده بودیم .. !! با خود گفتم حتمآ تازه کار است .. و گرنه می شناختم . خلاصه بعد از احوالپرسی گرم صحبت رو به وضعیت جنگ و شرایط مملکت کشانده و افزود .. وضعیت جبهه ها الحمدالله به نفع رزمندگان اسلام است .. عقابان تیز پرواز هم که غوغا می کنند .. ولی در بخشی از جبهه های جنگ ، دشمن با توجه به در اختیار داشتن نقاط استراتژیک به برادران ما در اون منطقه  ضربات جبران ناپذیری وارد می کنه .. ما به حول قوت الهی قراره عملیات مشترکی با برادران هوابرد انجام دهیم .. برای این کار عده ای انتخاب شده اند .. و از ان جایی که عملیات خیلی ریسک اش بالاست .. وظیفه خود می دونیم با انتخاب شدگان صحبت کرده و در صورت نوافق وارد جزئیات خواهیم شد .. نفسی راحت کشیده و نطق ام که تا اون لحظه کور شده بود ، وقتی فهمیدم قضیه پرواز است .. سینه ام رو جلو داده و گفتم .. حاج اقا فکر کنم شما تازه تشریف اورید .. در عملیات " ناجی " یا ماموریت " رعد دو " انگار گروه ما بود که به منطقه اعزام شد !! شوخی  شوخی گفتم حاج آقا پیر زن رو از طیاره می ترسونید ..!!  در حالی که می خندید از من خواست در این مورد به کسی حرفی نزنم تا خبرم کنند ..

آشنایی با همکاران و نوع ماموریت ..

  فکر کنم یک هفته از دیدارم با حاج آقا نگذشته بود که یک روز به دفتر عملیات فرا خوانده شدم .. تقریبآ می دونستم در رابطه با ماموریت جدیدمون است .. وقتی وارد دفتر " بریفینگ " شدم تازه با بقیه گروه پروازی آشنا شدم .. ! ولی چرا این همه زیاد ..!!؟ ابتدا فکر کردم قراره مثل پرواز های سومالی قراره با دو گروه پرواز کنیم .. ولی خیلی زود فهمیدم دو هواپیما برای ماموریت در نظر گرفته شده است ! چند نفر از فرماندهان ستاد مشترک به همراه دو تا از خلبانان قدیمی و پیشکسوت هم حضور داشتند . در میان ان ها سه نفر از برادران سپاه پاسداران و دو نفر کلاه سبز هم حضور داشتند ..  ( اون موقع بچه های سپاه درجه نداشتند ) . بعد از اطمینان از بسته شدن در ، یک افسر جز مثل شاگرد دبستانی ها ابتدا اسامی رو قرائت کرد .. و در مقابل اسم هر شخص می گفت طرف چه کاره است .. ! اما نوبت به فرماندهان و برادران سپاه که رسید .. فقط به محل خدمت ان ها اشاره کرد . مثلآ تیمسار الف از ستاد مشترک .. یا بردار میم .. از سپاه پاسداران .. در ادامه همون افسر با نشان دادن چند اسلاید بدون این که از منطقه نامی ببرد .. به شرح موقعیت دشمن اشاره کرد .. و در صحبت هایش اعلام کرد که نام منطقه رو بعدآ به اطلاع خواهد رساند .. بعد از تشریح کل ماموریت ، از ما خواست روی ان فکر کنیم .. ! 

 ماموریت .. فرود در خاک عراق بود !!

 برای این گه مطلب طولانی نشه .. عرض می کنم .. اصل ماموریت به این شکل بود .. یک عده نیروی بسیار زبده کلاه سبزها  در نزدیکی یکی از پایگاه های دشمن شبانه با چتر فرود امده .. و بعد از انجام عملیات که فکر کنم بمب گذاری و تخریب انبار مهمات و سوخت بعثیون بود ، هواپیما با پشتیبانی از خفاش و گربه ها در نقطه ای فرود امده و بعد از سوار شدن تکاوران  به کشور برگردانده شوند !! در موقع تشریح نقشه .. بچه ها نگاه معنی داری به هم کرده که معنی ان این بود .. که این ماموریت یعنی خودکشی .. !! مگه می شه ..؟ یک هواپیمای غول پیکر وارد خاک عراق بشه .. و بعد از ریختن چتربازان بعد از خرابکاری زمین نشسته و ان ها رو سوار کنه ..!! اصلآ امکان پذیر نبود .. بیش از هفت ساعت در باره این عملیات بحث شد .. رفتن به خاک عراق و پیاده کردن نیرو ، اصلآ مشکلی نبود .. اما بعد از خرابکاری و انفجار دیگه فرود امکان پذیر نبود ! یکی از خلبانان شکاری نظرش این بود که درست بعد از انفجار ، چند فروند فانتوم درگیری ایجاد کرده و حواس ان ها رو پرت کنند  .. ! تا هرکولس فرود بیاید ! تنی چند هم معتقد بودند : برادران تکاور بعد از تخریب چندین کیلومتر پیاده روی کرده و هلی کوپتر برای بازگشت آن ها اعزام شود ..! خلاصه هر کی یک نظر می داد .. اما اصلآ محل دشمن و تاریخ ماموریت رو برای رعایت ایمنی عنوان نکردند ..

روشن شدن جزئیات عملیات ..

کم کم بچه ها در اتاق برفینگ به سه گروه تقسیم شدند .. خلبانان نیروی هوایی  گوشه ای جمع شده و  در مورد شرایط و چگونگی انجام ماموریت با هم به تبادل نظر می پرداختند .. ما زیاد حرفی نمی زدیم .. چون کار ما پرواز بود .. بحث بر سر نوع دفاع و پوشش بود .. که ما باید اطلاع می یافتیم .. در کنجی دیگر برادران سپاه با تکاوران دلاور روی نقشه بزرگی خم شده بودند .. و مرتب حر و بحث می کردند .. آن سو هم فرماندهان ستاد مشترک در باره پدافند ، پشتیبانی آتش و چگونگی هماهنگی با هم بحث می کردند .. اما برای ما که نقش حمل کننده رو به عهده داشتیم ، هیچ حرف خاصی برای گفتن نداشتیم .. و تنها به سخنان فرماندهان گوش فرا می دادیم .. در باره خودمون هم مطلع شدیم که یک فروند به عنوان پرواز اصلی است .. و گروه دوم با هواپیمایش رزرو اولی است .. و تنها تا مرز گروه رو همراهی می کنه .. بعد از اتمام جلسه پر تنش .. و پذیرایی جانانه .. قرار شد محل ماموریت و جزئیات ان در روز نهایی ابلاغ شود .. بار دیگر از همه خواهش کردند که به هیچ عنوان در باره ماموریتی که در پیش است ، هیچ حرف و سخنی گفته نشود .. حق هم داشتند .. ستون پنجم همه جا رخنه کرده بود .. و اطلاعات رو به دشمن می فروختند .. فقط قرار بر این شد .. هواپیمای اولی ما باشیم .. و گروه بعدی رزرو ما شد .. در جلسه یکی از فرماندهان رسمآ اعلام کرد .. این ماموریت در اصل انتحاری است .. و درجه بازگشت ان خیلی کم است .. ولی اصل این است که به دشمن ضربه مهلکی وارد آید ..

وضعیت روحی ام در اون ایام ..

 شما که غریبه نیستید .. اما راستش رو بخواهید یه نوع ترس و دلشوره بعضی شب ها به سراغ ام می امد .. از بس تلویزیون از شهادت حرف زده بود .. گاهی یواشکی می رفتم جلوی آینه .. تا ببینم نورانی شده ام ..!! بعد با خود می گفتم .. پسره احمق .. کسانی نورانی می شوند که مومن باشند .. نه من !! خیلی دلم می خواست آن جلسات نبود .. و همین جوری می گفتند کی حاضره بره عراق بشینه .. مسلمآ من داوطلب می شدم . این همه هم فکر و خیالات نمی کردم .. نگاهم به دخترم بهاره جور دیگری شده بود .. هر روز احساس می کردم .. شاید این اخرین دیدارم باشد .. البته همون برادر گفته بود که اگه یک درصد پشیمون شدید اطلاع بدهید .. ولی من می دونستم این حالات من از ترس نیست .. بلکه بی اطلاعی و گنگ بودن ماموریت سبب این حالات ام شده است . با هر یک از گروه هم که مواجه می شدم دست کمی از من نداشتند .. و مدام می پرسیدند واقعا ما بر خواهیم گشت .. و من می گفتم از فرماندهان بپرسید .. ما که کاره ای نیستیم .. !! اما وقتی مجروحان جنگی رو مشاهده می کردم .. عزم خود رو جزم کرده و به خود نهیب می زدم .. خدا کنه همین امشب به ما ابلاغ بشه .. مدتی از این مسئله گذشت .. ولی هیچ خبری نشد ..

 ماموریتی مشابه بر فراز عراق .. !!

 دقیقآ نمی دونم چه مدت از جلسه آن روز با فرماندهان عالی رتبه گذشت .. دیگه تقریبآ مسئله داشت فراموش می شد .. تا این که یک روز صبح که به عادت همیشگی  وارد خط پرواز شدم ،دیدم چند تا از هواپیما ها به کپسول " جی تو " مجهز شده اند .. و عده ای از متخصصان سرگرم بستن ان بر روی هواپیماها هستند .. خوشحال شدم . چون قرار بود اگه در خاک عراق نشستیم ، با کمک " جی تو "  از زمین بلند شویم .. ساعاتی بعد .. فرمانده پایگاه در جمع بچه ها حاضر شد و بعد از مقدمه چینی گفت .. قراره عملیاتی گسترده بر عمق خاک عراق صورت بگیره .. خیلی از برادران سپاهی و ارتشی ها داوطلب حضور در این ماموریت شده اند .. از میان شما هم چند داوطلب می خواهم تا با پرواز بر فراز عراق ، از ارتفاع بالا منور به زمین ریخته و منطقه رو مثل روز روشن نمایند .. خب بچه های ما قربونشون برم از پرواز معمولی ابا داشتند .. چه برسه چنین ماموریتی خطرناک و به قول فرمانده پایگاه با ریسک بسیار بالا .. فقط دو سه نفر داوطلب شدند .. خدا بیامرزه یکی از ان ها عیاس زیور سنگی بود .. فیروز مومنی بود ... من یواشکی گفتم جناب سرهنگ ما چی .. ؟ می تونیم داوطلب شویم ..!!؟ منظورم این بود که ما منتظر عملیات مهم دیگری هستیم .. دیدم لبخند زده و گفت .. آن ماموریت کنسل شد !! نمی دونستم خوشحال باشم با ناراحت .. ولی فکر کنم برای اولین بار خوشحال شدم !!

سال ها بعد در ایام بازنشستگی ...

بعد از ان ماجرا .. ماموریت های متعدد دیگری با برادران قهرمان و دلاور هوابرد و نیرو های ویژه انجام دادیم .. اما همیشه برایم چگونگی انجام آن ماموریت .. و یا موفقیت آن برایم به صورت پرسش بی پاسخ باقی مانده بود .. تا این که بازنشسته شده و سرگرم نگارش خاطرات آن ایام بودم تا این که .. روزی در کمال ناباوری دیدم یکی از فرماندهان شجاع ان ایام سخن از ماموریتی کرد .. که قرار بود ما پوشش دهیم .. وقتی کامنت او رو می خواندم .. قطرات اشگ امانم نمی داد .. شاید مربوط به ماموریت آن روز ما نبوده باشد .. ولی هر چه هست .. یادی از ان ایام رو در ذهن ام تجلی می کرد .. بهتره شما هم این کامنت رو بخوانید ...

با سلام حضور جناب مدرسی بدلیل مسائل امنیتی و حضورم در ارتش از بیان نام عذر می خواهم:
راستی بیان خاطرات انسان را سر زنده می کند . همانطور که قبلا" گفتم بنده در زمان خدتمتم در یکی از تیپ های نیروی های ویژه ماموریتی جهت شناسایی و انهدام مخازن سوخت نیروهای دشمن بعثی که سوخت مورد نیاز قوای زرهی دشمن را تامین می کرد. به من و تیم من محول شد با رعایت اصول حفاظتی و انتخاب بهترین و زبده ترین نیروها و بررسی نقشه منطقه مورد نظر طرح ریزی عملیات را شروع کردیم بررسی عملیات و نقشه ها و نقش آن مخازن سوخت در تامین قوای زرهی دشمن و فشار بر رزمندگان در جبهه ها ما را بر آن داشت تا عملیات را با وجودی که احتمال بازگشت نزدیک صفر بود را به هر قیمت ممکن انجام دهیم طرح ریزی عملیات پایان یافت و گروه 10 نفره ما متشکل از متخصصین زیده در زمینه انفجار و رزم کوهستان و بیابان بود نقطه مورد نظر ما در قلب خطوط دفاعی دشمن و در جایی که دشمن حتی به فکرش هم نمی رسید تا به نقطه مورد نظر حمله ای صورت بگیرد با هماهنگی با فرمانده محترم هوانیروز قرار شد تا دو فروند بالگرد یکی اصلی و دیگری ذخیره با بهترین خلبانان برای عملیات به یگان معرفی شوند که این امر هم به حمداله صورت پذیرفت و دو تن از بهترین خلبانان ارتش ما را در این عملیات همراهی می کردند در ضمن قرار شد تا فانتوم های پایگاه هوایی همدان سر دفاع ضد هوایی دشمن را گرم کنند تا ما با خیالی آسوده از مرز بگذریم با توکل به خداوند متعال و توسل به ائمه اطهار عملیات را با رمز نیلوفر آبی و با کد البرز آغاز گردید کلیه درجه ها و اتیکت ها کنده شد و مهمات لازم برای عملیات در اختیار اعضای تیم قرار گرفت با گذشتن از زیر قرآن و سوار شدن به هلیکوپتر اصلی و استارت غول آهنی که روزی در خدمت منافع جهانخواران بود و اکنون در زیر پای بهترین مردان خدا قرار گرفته بود و از این بابت به همنوعان خود می بالید که به جای نوای ننگین قتل و کشتار نوای دلنشین دعای توسل را به جان می خرید و نیروهایی که روزی عده ای گمان می کردند با شروع جنگ فرار را بر قرار ترجیح می دهند . اکنون با بالی که آنها را تا پیش خدا برده بود مشغول مناجات با خدا بودند و فرشتگان درگاهش به حال آنها غبطه می خوردند از همدیگر حلال بود می طلبیدند با گذر از نقطه صفر مرزی و اعلام خلبان نیروها آماده نبردی شدند که شاید هیچ بازگشتی از آن نبود با اعلام وضعیت عادی هلیکوپتر ذخیره راه خود را به خاک وطن پیش گرفت و ما همچنان پیش می رفتیم با گذر از میان کوهها و قلل سر به فلک کشیده به نقطه ایستایی رسیدیم و همه نیروها با پیاده شدن از هلیکوپتر به سوی سرنوشت نامعلوم دنیوی و آشکار اخروی خود حرکت کردند

 تاریکی هوا بهترین فرصت برای عملیات بود با هماهنگی با خلبان هلیکوپتر قرار شد تا ایشان فردا راس ساعت 5 بامداد در نقطه ایستایی منتظر ما باشد حداکثر 5 دقیقه و کد فرود ما هم ایجاد یک فلاش به صورت ضربدر باشد با حرکت به سوی هدف که در 50 کیلومتری ما قرار داشت با سرعت هر چه تمام تر عملیات برون مرزی ما آغاز شد 4 ساعت طول کشید تا ما به نقطه مورد نظر برسیم نیروهای دشمن در تاریکی شب به خواب عمیقی فرو رفته بودند با شناسایی منطقه مورد نظر 6 نفر از نیروها برای خفه کردن تیربارها و گشتی های دشمن عازم پایگاه های متحرک دشمن شدند این نقطه در جایی قرار داشت که امکان حمله هوایی به آن را غیر ممکن می کرد و دشمن بهترین جا را برای این کار برگزیده بود زیرا از دسترس تیز پروازان ما خارج بود در عرض 30 دقیقه کلیه منطقه پاکسازی شد و هر شش نفر از رزمندگان نقطه آلفا بازگشتند سپس مرحله دوم عملیات شروع شد باید در اسرع وقت کلیه مخازن و تانکرها بمب گذاری می شد قرار بر این بود که بمب ها و مواد منفجره در جایی قرار گیرد که دشمن بویی از استفاده از آنها نبرد در صورت شناسایی جهت اطمینان در هر یک از باکس ها یک خرج رادیویی قرار داده شد تا در صورت لو رفتن و با انتخاب بنده بمب ها منفجر شود عملیات بمب گذاری نیز با یاری خداوند متعال به خوبی انجام شد و دشمن بعثی بدون هیچ گونه اطلاعی از بلایی که تا چند ساعت دیگر به سرش خواهد آمد در خواب خوشی فرو رفته بود این را هم بگویم دشمن یکی از بهترین تیپ های تکاور خود را در پایگاه مذبور مستقرر کرده بود ولی غیرت ایرانی همه آنها را ناکام کرد دیگر درنگ جایز نبود تنها 30 دقیقه تا انفجار باقی بود و نیروها که حالا سبکتر شده بودند با تمام توان شروع به برگشت به نقطه دلتا با حداکثر توان شدند در حال برگشت بودیم که انفجار مهیبی که ناشی از انفجار مواد منفجره بود منطقه را مثل روز روشن کرد باور کنید قدرت انفجار به حدی بود که من که آخر از همه در حال حرکت بودم گرمای شدیدی را در پشت خود احساس کردم حسن ختام عملیات ما درگیری با یک گشتی عراقی بود که با کشته شدن شش نفر از نیرو های دشمن همراه بود تاریکی شب سبب شده بود دشمن نتواند از گشت هوایی بهره ببرد ولی تجهیزات مدرن هلیکوپترهای ما امکان پرواز در شب را برای یکسری از هلیکوپترهای ما فراهم می نمود ر موعد مقرر در نقطه دلتا با ارسال رمز به بالگرد خودی و تایید آن همه ده نفر سوار بر مرکب آهنین خود و خوشحال از ضربه ای مهلکی بر پیکر دشمن بعثی وارد شده بود به آغوش میهن بازگشتند و برگ زرین دیگری بر افتخارات نیروهای ویژه ایران افزود. از آن ده نفر سه نفر به افتخار شهادت نائل آمده اند دو نفر جانباز سرافراز میهن هستند و تنها من روسیاه که لیاقت شهادت و جانبازی در راه وطن را نداشتم در حال خدمت هستم و تا چندی دیگر بازنشسته خواهم شد. موفق و پیروز باید.

با تشکر و احترام :

بهروز مدرسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط بهروز مدرسی  |