|
|
|
|
|
ماموریتی پر ماجرا به پایگاه شیراز ! جیغ و فریاد بر فراز آسمان شیراز ..! عنوان این پست است . راستش رو بخواهید دیشب قصد داشتم این مطلب رو نوشته و آپ کنم . اما به دلیل این که سایت " پیک باران " مشکل داشت .. مجبور شدم صبر کنم . حتمآ می پرسید خب جای دیگه آپلود می کردی ..! حق با شماست ولی من به دلایلی که عرض می کنم این کار رو نکردم ! اولآ اگه در بخش مطالب پر خواننده به لینک هرکولس نگاه کنید .. متوجه می شوید که هیچ عکسی در آن نیست ! دلیل اش غیر معتبر بودن سایت های آپلود حتی ایرانی هاست ! دوم این که من از " پیک ایران " خیلی راضی هستم . چون مدیر محترم آن جناب فرید خان قول داده تا آخر عمر از تصاویر سایت محافظت کنه .. سوم این که من عادت ندارم وقتی به یکی یا علی گفتم ترکش کنم . به محض این که براش کامنت گذاشتم .. سریع اشکالات سایت اش رو برطرف کرد .. مشکل دیگرم این بود که عادت دارم اول تصاویر یا به قول خودمون " پوستر " های مطلب رو کامل کرده و بعد با خیال راحت مطلب ام رو بنویسم !! این عادت در مطبوعات هم دامن گیرم بود . به طوری که تا تیتر و عنوان گزارش ام رو نمی نوشتم .. قادر به ادامه کار نبودم !! شاید خنده دار به نظرتون بیاد که حتی برای مجموعه تلویزیونی که نویسنده و محقق اش بودم .. درست یک ماه فکر کردم تا عاقبت " جسارت در اوج " به ذهن ام رسید . اخه واژه پرواز خیلی کلیشه ای شده بود ..!! اگ بگم خیلی از این بنر ها و نوشته های ثابت سایت به کلیشه تبدیل شده و مفاهیم شون رو از دست داده اند باورتون می شود ..!!؟ یعنی چه ... !؟ یعنی این که من در بالای هر صفحه در بنری رنگی که گویای آدرس های وبلاگ و سایت است قرار می دهم . اما باز هم بخشی از پرسش هایی که از بنده می شود در مورد این ادرس هاست !! یا اگه خاطر مبارک تون باشه مدت ها بود یاران همدل و صمیمی گله می کردند که .. آقا سایت شما فاقد آرشیو است .. یادتون است ؟ خب من از دوست بسیار عزیزم جناب امیر محمود بازیار خواهش کردم تمام لینک های گذشته رو در صفحه ای مستقل قرار داده تا عزیزانی که دنبال مطالب قدیمی هستند به راحتی دسترسی داشته باشند .. حتی کلی وقت گذاشتم و یک پوستر هم !! براش تهیه کردم و روش نوشتم فهرست مطالب .. ولی خیلی ها هنوز ازم می پرسند که .. افسوس این سایت آرشیو مطالب گذشته ندارد .. !! خب دوستان تقصیر ندارند .. من هم اغلب اتفاق می افتد که فراموش می کنم ماشین ام رو کجا پارک کرده ام !! و اما کلام اخر این که .. یک بخش دیگه از مستند زیبا و جذاب نشنال جئوگرافی رو آماده کرده ام . که در پست بعدی تقدیم شما خواهم کرد .. خیلی ها منتظر این بخش بودند . به سبک تبلیغات فیلم های سینمایی .. عجله کنید .. پست بعدی رو حتمآ مشاهده فرمایید !! عجیب ترین اتفاق در صنعت هوانوردی .. چند زنبور سیاه کوچک یک جت بزرگ ۷۵۷ مسافربری خطوط هوایی ترکیه رو سرنگون کردند !! حتمآ فکر می کنید زنبور ها داخل کابین رفته و خلبان ها رو نیش زده اند ..!!؟ اصلآ چنین چیزی نیست .. طفلک زنبور ها اصلآ پاشون رو ( ببخشید بال شون رو ) داخل جت نگذاشتند !! پس چگونه چنین اتفاقی افتاده است .. با ما همراه باشید ..!! . خب دوستان حالا که یک کار تصویری جذاب تقدیم تون می شه .. شما هم قولی که دادید فراموش نفرمایید .. وبلاگ زبون بسته من یک رتبه گوگل ازش کم شده .. اگه خوانندگان روزی یک کلیک (اینجا ) روی آن بکنند .. شاید دوباره اعتبارش رو به دست بیاره . در حال حاضر کسانی که حوصله تبلیغات و مطالب جنبی رو نداره ، باید یک راست به وبلاگ تشریف ببره چون فقط مطلب خالی در ان است .
آژانس هواپیمایی برای خوانندگان سایت تخفیف ویژه می دهد . شرافت کاری این فروشگاه را تضمین می کنم . مدرسی مراجعت از امریکا ... بعد از اتمام تحصیلات در امریکا وقتی به ایران برگشتم یادمه ۱۵ روز مرخصی به هر یک از ما دادند . منتها باید ابتدا به مرکز اموزش های هوایی واقع در خیابان دماوند رفته و خودم رو معرفی می کردم . گروهی که من با آن ها اعزام شدم تقریبآ ده - پانزده نفری بودیم . و همان طور که در خاطرات قبلی اشاره کردم .. من رو به دلیل این که زبان ام پیشرفت کرده بود از دوستان ایرانی ام جدا کرده و در کلاس هایی که همه شون امریکایی بودند انتقالم دادند . و چون برنامه کلاس ها با هم فرق داشت .. در مراجعت به ایران همراه سایر دوستانم نبودم .. خب دلم خیلی برای ایران تنگ شده بود . مخصوصآ در اواخر دوره بود که جریان گروگان گیری خاندان سلطنتی توسط گروه گلسرخی در آمریکا سر و صدا کرد .. خب من بچه ننه هم اون موقع خیلی شاه دوست بودم .. بدجوری حالم گرفته شده بود . بگذریم . بعد از معرفی خودم به نیروی هوایی یک راست رفتم مشهد .. البته دل در گرو داشتم !! بماند .. با پایان یافتن مرخصی تحصیلی ام باید خودم رو به پایگاه یکم ترابری معرفی می کردم .. صبح زود با اشتیاق رفتم ستاد . اون جا دیدم برام حکم زده اند تا برم پایگاه هفتم ترابری در شیراز .. شیراز آینه دق بعضی ها .. خیلی خواهش و تمنا کردم . گفتند همه همدوره هایت شیراز هستند .. فقط ماشاالله مداح تهران مانده است .. خدا رحمت کنه یک استوار چاق به نام " شیرازی " اهل گرمسار بود که بعد ها سرطان گرفت و مرد .. او مسئول پرونده های پرسنل بود . وقتی فهمیدم همشهری مداح است .. خیالم راحت شد . چون پارتی پیدا کرده بودم .. ! خلاصه فقط من و پسر نوروز علی تهران موندیم . اما هر سال در فصل نقل و انتقالات حال خیلی ها گرفته می شد .. ! که نکنه به شیراز منتقل شوند . به هر حال آش کشک خاله بود .. باید حد اقل یک دوره چهار ساله می رفتیم ! ولی اغلب هر کی می رفت دیگه ماندگار می شد . چون همون جا دل به گروی دختر های زیبای شیرازی داده و ازدواج کرده و بر نمی گشتند ..!! و ما هم موقع سال تحویل یکی از دعاهایمون این بود که خدا زیبا رویان شیراز رو افزایش داده تا دوستان مجرد ما ماندگار شده و مسئولین هی نگن باید بری شیراز !! واقعآ برای خیلی ها مثل فیروز مومنی .. که شرح ماجراهای شیراز نرفتن اش رو خواندید ( اینجا ) یا من و مداح شیراز آینه دق مون شده بود . البته من به دلیل انتقال به بندرعباس و پرواز با هواپیماهی اوریون ، تقریبآ خطر انتقالی از سرم گذشته بود .. مداح هم به خاطر بیماری فرزندش معاف شده بود .. فیروز مونده بود که چنان گربه ای برای نیروی هوایی جمهوری اسلامی رقصوند که هنوز هم نفهمیده اند او چه کلکی زده ..!! قضیه خانم دکتره و گروه ضربت پایگاه ..!!! اگه به حساب تعریف از خود نمی گذارید .. در ایام جوونی علاوه بر شوخ طبعی و سر به سر گذاشتن با همکاران ، خیلی هم به دک و پز خودم می رسیدم .. !! همیشه سعی می کردم لباس پروازم تمیز و تمام اتیکت هایش که شامل عکس سی - ۱۳۰ بر روی سینه و پرچم ایران بود با سلیقه روش دوخته باشه .. پوتین های پروازیم رو مرتب واکس می زدم .. با دستمال گردن و ادکلن و صورت سه تیغه ، همیشه کلاس کار رو حفظ می کردم .. همکاران به شوخی می گفتند .. بهروز اتیکت بوق زدن ممنوع و دست علی به همراهت رو هم به لباس پروازت بدوز !! و من در پاسخ می گفتم .. مثل شما ها شلخته باشم خوبه ..؟ در چنین وانفسایی به سرم زد که موهای سرم رو تقویت کرده تا مثل امروز کچل بدقواره نشوم !! از این رو به مطب خانم دکتری معرفی شدم .. که بعد ها این خانم هفته ای دو شب می امد خونه ما تا با داروهای دست سازش منو معالجه کنه .. و روز بعد می رفت سرکارش ! دیگه ما خیلی قاطی شده بودیم . و عضوی از خانواده ام شده بود ( دیگه توضیح اضافی نمی دهم تا در یک پست مستقل حسابی همه چیز رو تعریف کنم ) . اما از ان جایی که در خونه های سازمانی زندگی می کردیم .. ظاهرآ حضور میهمان خانم ( همسرم همیشه منزل بود ) آن هم هفته ای دو روز از نظر برادران گروه ضربت جرم محسوب شده .. شاید هم گناه کبیره بود و ما نمی دونستیم !! اون اوایل برادران چپ چپ به این میهمان که از قضا زیبا روی هم بود می نگریستند ... !! افتخار همسایگی با یکی از برادران .. ! تا پیش از انقلاب منازل سازمانی پایگاه های نیروی هوایی دارای ضوابطی بود . به این صورت که قشر افسر و درجه دار با همافران تفکیک شده بود .. و بلوک هر صنف مجزا بود . ( کاری به خوبی و بدی اش ندارم ) اما بعد از پیروزی انقلاب همه چیز قاطی شد .. یادمه در پایگاه یکم ترابری خونه ویژه امرا و ژنرال ها رو به یک گروهبان یک عقیدتی سیاسی داده بودند ! و با فرمانده پایگاه همسایه دیوار به دیوار بود ! بله اگه برای همه این تبعیض از بین می رفت عالی بود !۱ ( فقط در زمان تیمسار بابایی در اصفهان واقعآ مساوات رعایت شده بود .. حتی شهید بابایی خونه خودش رو به یک گروهبان داده بود ) بگذریم .. در بلوک ما هم همه صنف پیدا می شد .. از جمله یکی از همسایه های ما برادری بود از گروه ضربت پایگاه ! وجدانآ انسان مودب و با شخصیتی بود . به من هم احترام می گذاشت ( اخه من چون صورت ام رو سه تیغه می تراشیدم و مرتب شوخی خنده می کردم و در اداره نماز نمی خواندم ، احتمآلآ کافر محسوب شده و چپ چپ نگاه ام می کردند !! ) با فرار رجوی خائن از ایران عده ای از برادران گروه ضربت با گذراندن کلاس های ویژه به عنوان گارد هواپیما برای محافظت از هواپیما ربایی همراه ما می امدند .. از جمله برادر " میم " که همسایه بلوک ما بود .. ! گیر دادن برادر " میم " به خانم دکتر .. یک شب که طبق معمول خانم دکتر زیبای روی به خاطر مداوای موهای سر بنده شب در خانه ما مونده بود ، روز بعد که قصد ترک پایگاه رو داشت ... برادر میم جلوی خودروی خانم دکتر رو گرفته و با لحن خیلی ناجوری پرسیده بود .. شما چه نسبتی با جناب مدرسی دارید .. ایشون هم که به خاطر برخورد زننده و دخالت در امور شخصی حسابی عصبی شده بود .. عین خودش پاسخ داده بود شما چه کاره حسن هستی ..!؟ طرف که انتظار چنین جوابی رو نداشت به لکنت افتاده و گفت .. اخه .. آخه همسایه می پرسند آیا همسر آقا مدرسی هم حضور دارند .. !؟ او هم در جواب گفته بود . نه !! شب هایی که من می آیم ایشون می روند منزل مادرشون !! ( از روی لج و به دروغ ) خلاصه موبایل هم نبود .. ولی قبل از ظهر بود که خانم دکتر زنگ زده و جریان برادر میم رو تعریف کرد .. ! حالا نوبت من بود که بازی رو ادامه بدهم !! به همسرم گفتم .. او حتمآ به در منزل می آید تا به اصطلاخ من رو لو بدهد .. اگه پرسید بگو همسر دومش است !! همسرم دلش نمی خواست این جمله رو بگه .. ولی به هر حال بقدری اصرار کردم تا پذیرفت ... حدس ام درست بود .. به منظور پاشیدن کانون گرم خانواده اومده بود در خونه .. اولین پرسش در باره خانم شیک پوشی که هفته ای دوشب به خونه ما می آید بود ..!! همسرم با خونسردی می گوید ایشون همسر صیغه ای بهروز است .. و طرف جا می خوره .. و دیگه روش نمی شه بپرسه شما هم منزل هستی یا نه ... !!؟ ولی وجدانآ همیشه همسرم بود . تغیر رفتار برادر " میم " با من .. !! از آن تاریخ به بعد ما شدیم پسر شمر ملعون .. دیگه همون سلام علیک معمولی هم قطع شد . نمی دونم چی فکر می کردند .. ؟ بر فرض که صیغه کرده بودم .. جرم که نبود .. کار خلاف شرعی هم که مرتکب نشده بودم .. به هر حال شاید اون خانم شیک پوش بود و رانندگی می کرد و سیگار می کشید !! ( وای چه کار بدی !! ) من هم که وضع و حالم معلوم بود !! می خندیدم . شوخی می کردم .. پس غیر خودی محسوب می شدم .. اصلآ فکر نمی کردند که سخت ترین و خطرناک ترین ماموریت های جنگی رو می روم .. !! بعد ها شنیدم این بابا حتی پارتی بازی می کنه تا در پرواز هایی که من هستم ، گارد نباشد !! و جایش رو عوض می کرده تا با من پرواز نیاید !! تا این که از این وضعیت مدتی گذشت . تا این که همین برادر خانواده همسرش رو در سانحه رانندگی در جاده مشهد از دست داد .. و من و همسرم اولین کسانی بودیم که برای تسلیت خونه شون رفتیم .. و من پارچه سیاه دادم نوشتند .. ( از روی محبت نه ترس ) .. و این شد که بعد از این که حال و روزش خوب شد .. دیگه نگاه اش به من تغیر کرد .. حتی خیلی دیگه از برادران هم که نزدیک من نمی شدند .. کم کم سلامی کرده و به زور یک لبخندی هم می زدند .. و فهمیدم که سفارش شده ام ..!! ماموریتی ویژه به اتفاق برادر میم .. خیلی دلم می خواهد در باره این ماموریت چیزی بنویسم .. اما متآسفانه بدلیل فوق محرمانه بودن اش چیزی فعلآ نمی گویم .. اما قراره بزودی سربسته براتون تعریف کنم .. تبلیغ اش رو هم در میان مطالب آینده درج کرده ام .. این ماموریت ۹۰ درصد ریسک داشت ! و به پرواز انتهاری معروف بود .. واقعآ بازگشتی در کار نبود .. فقط برای این که ذهن شما آماده بشه بگم که .. باید با سی - ۱۳۰ می رفتیم بر فراز قلب عراق !! و از اون بالا چتر بازان و تکاوران قهرمان رو پشت جبهه عراقی ها پیاده کنیم !! یکایک گروه پروازی انتخاب شده بودند ! البته به همه گفته بودند که شاید برگشتی در کار نباشه .. دو فروند بودیم .. که اولی من بودم .. دومی رزرو تا دم مرز بود .. روزی که برای توجیح نهایی رفتیم . با کمال تعجب دیدم ای بابا .. برادر میم به اتفاق یکی دیگر از برادران هم جز لیست هستند ..!! به شوخی گفتم حالا که مسافر نداریم .. شما چرا اومدید ..!!؟ می ترسید نیمه راه فرار کنیم ..!!؟ بنده خدا می دونست من شوخی می کنم .. چون وظیفه آن ها در صورت فرود ، محافظت از کابین بود .. تا به وسیله کپسول های آتش زا بلند شویم .. او هم با دیدن من جز گروه اصلی واقعآ جا خورد .. در چشم هایش خوندم که باورش نمی شد آدمی با مشخصات من در چنین پرواز هایی داوطلب بشه و از همه مهم تر انتخاب بشه !! برق محبت رو تو چشم هایش دیدم .. پرواز به ماهشهر ... اون زمان یکی از مناطق بسیار خطرناک پرواز بر فراز ماهشهر بود .. ! همیشه وضعیت قرمز و ضد هوایی ها مرتب فعال بودند ... ما برای نشستن واقعآ مکافات داشتیم ..!! از طرفی باید سکوت رادیویی رو رعایت می کردیم .. دوم این که از سربازان جوان و غیرتمند واقعآ می ترسیدیم .. مخصوصآ شب ها که به آن ها گفته بودند هر شیئی رو تو آسمون دیدید ، آبکشش کنید .. حق هم داشتند . چون تمام تجهیزات نفتی مون اون جا بود .. روز که می خواستیم فرود بیاییم .. زیر پامون منبع و لوله و بشکه بود .. یادمه یک روز هم با آقای میر سلیم که بعدآ وزیر ارشاد شد اون جا پرواز داشتیم و خودی ها شروع کردند به شلیک که شانس اوردیم در جوار آقای میر سلیم به بهشت نرفتیم !! و سریع کشیدیم بالا .. !! وای که چقدر حاشیه می روم !! بعد از اون پرواز انتهاری که ذکر شد دیگه برادر همش پارتی بازی می کرد تا با ما بیاید !! به همین دلیل یک روز ماموریت به ماهشر داشتیم که سید هم با ما بود .. از شانس بد هواپیمامون خراب شد و ما مجبور شدیم یکی دو روز اون جا بمونیم .. تا از تهران برامون قطعه بیاید .. بله یادم اومد استارت مون شکسته بود .. همون روز اول به برادر میم که حالا خودمونی شده و سید خطاب اش می کردم گفتم اگه رقص و آواز بدت می آید با همین هواپیمایی که از تهران می آید برگرد تهران .. وگرنه .. من نمی خوانم .. نمی خندم .. نمی رقصم نداریم .. بنده خدا قبول کرد بمونه ..!! هماهنگ بودن گروه های پروازی ... فکر کنم قبلآ مفصلآ در مورد هماهنگی و یک دست بودن گروه پروازی توضیح داده ام . با ادامه یافتن جنگ و ریختن ترس مون از ان !! دیگه همه چیز برامون عادی شده بود . کم کم برای همه جا افتاده بود که این اصل مهم یعنی هماهنگی بین بچه ها رعایت بشه .. وگر نه کافی بود یک نفر غیر عقیده با بقیه در جمع گروه پروازی باشه .. یک ساعت پرواز مصادف با ده ساعت خستگی و کسالت اور بود .. و بر عکس ان هم صدق می کرد .. ده ساعت پرواز با همسلک های خودی برابر یک ساعت پرواز هم به نظر نمی امد ! خلاصه در آن روز گروه ما جور جور بود ... بغیر از حضور برداران که کاریش نمی شد کرد .. همه اهل بگو بخند و شوخ طبع بودیم .. یادمه یک لود مستر داشتیم خیلی با حال بود .. " در پست شوخی با حاج آقا یا خلبان شهید ستاری در باره اش نوشته ام " ( اینجا ) علاوه بر ان خدا بیامرزه عباس هم با ما بود . او هم استاد شوخ طبعی بود . ولی یک روز سر کارش گذاشتم ( اینجا ) .. اما وقتی سید هم قبول کرد با ما بمونه ف همه با تعجب به هم نگاه کردیم .. بچه ها شک کرده بودند .. و به من یه جور هایی ندا دادند زیاد شوخی و خنده نکنیم .. چون ممکنه این بابا گزارش کنه .. شبی فراموش نشدنی در ماهشهر ... معمولآ در شب هایی که گروه های پروازی به دلایل خرابی هواپیما و یا هوای مسیر مجبور به اقامت می شدند .. برادران گروه ضربت از همون ابتدا راه خود رو از بقیه جدا می کردند .. و بلافاصله با خودرویی که از سوی عقیدتی سیاسی ان شهر یا پایگاه براشون فرستاده می شد ، ما رو ترک می کردند . و موقع پرواز سر و کله شون پیدا می شد . اما اون شب برادر میم قبول کرد که همراه ما باشد .. نطق بچه ها کور شده بود .. و به اهستکی به من ناسزا می گفتند که چرا این انتن رو با خودم آوردم !! خلاصه ابتدا از جوک ها و لطیفه های بی خطر آغاز شد .. بچه ها وقتی دیدند برادر بیش از همه قاه قاه می زنه .. دیگه ترس و ملاحظه رو کنار گذاشته و کم کم رقص و آواز آغاز شد .. حالا قر نده .. وای چه بزن و بکوبی !! من هم که بر روی قابلمه ای ضرب گرفته بودم و دوستان رو در خواندن ترانه های روحوضی یاری می رسوندم . آی گذشتم .. گذشتم از در شمس العماره ... بدیدم پیرزنی قد خمیده بد قواره . به خیر سرش پنج من ب.... واه پدر سوخته چقدر بد مزه ر .. ( ببخشید تو رو خدا ، عذر می خواهم ) .. از همه خنده دار تر قهقه سید بود .. تمام سال ها پرهیزکاری رو یک شبه به باد داد !! بعد نوبت جوک های مردونه رسید که خدا بیامرز عباس استاد بود .. بیچاره سید ظاهرآ فک اش رو عمل کرده بود .. هی پاچه شلواز من رو می گرفت .. و می گفت بهروز خواهش می کنم .. این قدر من رو نخندون .. اصلآ بی خیال عزاداری اقوامم ، من مادر مرده فک ام رو عمل کرده ام بخیه هایش باز می شوند .. !! خلاصه جاتون خالی خیلی اون دو سه شب زیر خمپاره و موشک و بمبارون شکاری های دشمن ، ما خیلی خندیدیم .. خیلی خوش گذشت .. عامل ان هم سید بود !! ماجرای پرواز به شیراز .. ! از قدیم می گفتند .. فلانی آب نمی بینه و گرنه شناگر ماهریه .. حکایت دوست عزیز و گرامی ما بود ! او اون اواخر چنان با همه ما اخت شده بود که شروع به جوک گفتن هم کرد ..!! و در بین سخنان اش هم گاهی کنایه به خانم دکتر می زد ..!! خلاصه بعد از تعمیر هواپیما سر شب بود که قرار شد سر راه به شیراز رفته و یک سری مسافر رو هم با خود ببریم .. اغلب خانواده ارتشی ها بودند .. ولی انگار پرواز ما طلسم شده بود .. معمولآ هر وقت هواپیمایی خراب می شد .. بچه ها به هم دیگر می گفتند .. کی بدون غسل سوار شده ..!! اون روز هم وقتی این سوال مطرح شد .. تمام انگشت ها به سوی سید بیچاره اشاره رفت .. !! دلم براش سوخت .. نمی دونست جریان چیه .. سرخ سرخ شد !! چند بار خواستیم پرواز کنیم یا وضعیت قرمز می شد .. یا هواپیما بازی در می اورد .. دیگه خودمون هم از دست ابو طیاره مون خسته شده بودیم .. بهش گفتیم حالا که بازی در می اوری .. هر جور شده ما امشب این پرواز رو انجام خوایم داد .. با هماهنگی با پست فرماندهی ، قرار شد وضعیت رو الکی سفید کرده تا ما از زمین بلند شویم .. با بسم الله بسم الله از زمین کنده شدیم .. !! اشکال خطر ناک بعد از تیک آف ... وقتی بد بیاری پیش می آید ، دیگه نمی شه کاریش کرد .. یادمه درست بعد از تیک آف یک ایرادی آوردیم که باید دور زده و سریع به زمین می نشستیم ... اما خیلی بد وضعی بود . می دونستیم الان ماهشهر وضعیت قرمزه !! چون همان طور که گفتم قرمز بود .. ما گفتیم موقتی سفید اش کنند !! از طرفی نمی توانستیم روی فرکانس برج رفته و حرف بزنیم .. اگه بر می گشتیم از پائین مثل هواپیمای شهید آقایی که در کرمانشاه خودی ها سرنگون اش کردند ، آبکش مون می کردند . ما به جهنم .. زن و بچه مردم چه گناهی داشتند .. !!؟ از همه مهم تر سید بیچاره رو چه کار می کردیم ..!!؟ حیف بود به این زودی بمیره .. گر چه قیافه اش جون می داد برای پوستر های شهادت !! ( شوخی کردم ) اگه هم ادامه می دادیم خود هواپیما مثل اسب چموش ممکن بود سقط بشه !! بد ترین خاطرات بچه ها در جنگ همین وضعیت ها بود .. نه راه پیش داشتیم نه راه پس .. عین زمانی که از باند کنده نشده اعلام وضعیت قرمز می شد .. وای خدای من .. هر دو تصمیم مرگ به همراه داشت .. به هر حال ان شب ما تصمیم گرفتیم که ادامه داده و خودمون رو تا شیراز برسونیم .. بد شانسی روی شیراز ... !! به هر بدبختی ای که بود خودمون رو به نزدیکی های شیراز رسوندیم .. با اعلام وضعیت اضطراری ماشین های اتش نشانی و امبولانس ها همه منتظر فرود ما بودند .. دعا دعا می کردیم که این دقایق اخر هم هواپیما دوام آورده و ما بتونیم خودمون رو به پایگاه برسونیم .. یادمه ساعت حدود های یازده شب بود . و ما دغدغه غذا هم داشتیم .. ( هر چه بشر بلا سرش می آید به خاطر شکم است !! ) من اضطراری هواپیما رو فراموش کرده و تو گوشی اعلام کردم .. بچه ها به محض این که نشستیم ، یکی تیز ماشین بگیره بره از شهر ساندویج برای همه بخره .. !! عباس دوستم گفت .. ولخرجی نکن ببین زنده می مونی بعد سفارش غذا بده .. !! شصد هفتاد ناتیکال مایلی فرودگاه بودیم که وقتی چرخ ها رو دادیم پائین با کمال تعجب دیدیم ارابه های فرود ، باز نمی شوند !! حالا به قول معروف موقع ضرب المثل معروف بود .. که باید همگی باقلا بار می زدیم !! از یک طرف ناله های هواپیمای مادر مرده !! قار و قور شکم بچه ها . حالا چرخ هامون هم باز نمی شه !! می گن اگه ناشکری کنی وضع بدنر می شه .. ما هم به آن وضع گرفتار شدیم .. و ان چیزی نبود جز فریاد مسافران .. همان طور که می دانید هواپیمای هرکولس اگه چرخ هایش باز نشد ، با دست باز می کنند .. خب وقتی بچه ها در بین مسافران سرگرم چرخاندن آچار شتر گلو بودند بعضی از مسافران وحشت زده شدند و ... جیغ و فریاد مسافران در آسمان شیراز ... !! تمام مشکلات و مصیبت ها یک طرف .. جیغ و فریاد مسافران از سوی دیگر .. ای کاش فریاد معمولی باشه !! از اون جیغ های بنفش که ستون های هواپیما به لرزه در امده بودند .. من را یاد زمان نوجوانی ام انداخت .. زمانی که در پادگان قوشچی بودم .. یک روز با صدای ناله های گوشخراش بزی وحشت زده بیرون آمدم .. دیدم یک بز فلک زده برای فرار از گرمای تابستان درون یک بشکه که کمی قیر در ان بوده رفته و ظاهرآ قیر که آب شده بود به شکم حیوان چسبیده شده بود .. و با خنک شدن هوا ، قیر سفت شده بود .. و بیچاره حیوان بد جوری جیغ می کشید .. و هر چه تقلا می کرد بیشتر عذاب می کشید .. حالا روی شیراز .. هواپیمایی خراب ، چرخ های باز نشده .. جیغ زن ها هم قوز با لا قوز شده بود .. خدا بیامرز عباس با وجودی که ادم شوخ طبعی بود ، ولی زود عصبی می شد ( عین من ! ) که دیدم ناگهان از روی صندلی اش بلند شد و رفت پائین .. هر چه گفتم عباس بی خیال .. بد تر می شود .. عباس میکروفن مخصوص رو گرفته و با تهدید گفت .. خانم ها اقایون .. چیزی نیست .. اجازه دهید با آرامش بچه ها چرخ ها رو باز کنند .. جیغ شما باعث خرد شدن اعصاب ما می شود .. ولی ظاهرآ همان موقع یکی از زن ها که بد جوری ترسیده بود هی هوار می کشید ... !! تهدیدی که عملی شد .... مرحوم عباس قبل از این که از پله های کابین بالا بیاید ، به همون خانمی که فریاد می کشید گفت .. خانم من شوخی نمی کنم .. این بار اگه صدای فریاد شما رو بشنوم ، دستور می دهم تا لود مستر ها دهان شما را با کمر بند ببندند !! در ادامه افزود .. شوهر این خانم اگه در هواپیماست .. جلوی دهان همسرش رو بگیره .. وگرنه من به خاطر امنیت پرواز دهان این خانم رو با ابزار هایی که داریم خواهیم بست !! ما در داخل کابین از خنده غش کرده بودیم .. عباس برگشت و سر جایش نشست .. اما دقایقی نگذشته بود .. همون زنه دقیقآ بلانسبت عین اون بزه جیغ می کشید .. واقعآ بد جوری جیغ می کشید .. این بار عباس از داخل کابین .. به دو نفر لودمستر داخل هواپیما دستور داد تا دهان ان خانم را با کمر بند محکم ببندند !! با این دستور نظامی عباس .. خود بچه ها هم خندشون گرفته بود .. اما چون بیچاره بد جوری وحشت زده بود و باعث تحریک و ترس بقیه خانواده ها شده بود ، طبق قانون باید یک جور هایی دهان او را می بستند .. چون زن بود و نمی شد دست رو دهانش گذاشت ، در نهایت با کمر بند پهنی که مخصوص بستن بار های بزرگ است او را بستند .. با ساکت شدن اون خانم .. آرامش به کابین برگشت .. و بچه ها موفق شدند چرخ ها رو با دست باز کرده و با زنجیر های بیست تنی به صورت عدد هشت انگلیسی در کف هواپیما قفل نمایند .. خلاصه بعد از ساعت ها چرخیدن روی آسمان شیراز و تحمل جیغ های بنفش عاقبت به سلامتی فرود آمدیم .. با تشکر و احترام : بهروز مدرسی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:57 توسط بهروز مدرسی
|
|
||